همیشه که نباید ما برای شما روضه خوانی حیات وحش و حیوانات را برگذار کنیم. بگذارید کمی این بار با هم بخندیم... آن هم به واسطه تصور سگ بودن...
------------------------------------------------------------------------
پسر : مامان، چرا تو سفیدی و من سیاهم؟
مادر: بچه بیخیال شو، بعد از اون پارتی کوفتی اون شب، شانس آوردی که الآن واق واق نمی کنی...!
|
بدون هیچ توضیحی دعوتتان می کنم به خواندن این مطلب. شکنجه حیوانات( لینک مطلب در اعتماد) مطلب پيش رو واقعيت تلخي را بيان مي کند که اکثر هم ميهنان ما از آن اطلاعي نداشته و ناخواسته از مساله يي حمايت مي کنند که با ظاهري زيبا و فريبنده سعي در تخريب بسياري از بنيادهاي انساني در ميان ما و کودکان مان دارد. آنان تنها به پول مي انديشند . ظاهر ماجرا بسيار ساده است و در يک کلمه خلاصه مي شود؛ سيرک. |
چوپاني گله را به صحرا برد. به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت.
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده همه گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد
کوچه ـ شاملو
خیلی خواستم موضوعی در رابطه با این روز با وبلاگ پیدا کنم اما نشد. تا بلآخره مینو بانو به دادم رسید.
شاهد از غیب آمد. همه آنچیز که برایم فرستاده را می گذارم. فکر کنم بهترین پیام باشد برای این روز. به امید روزی که هیچ کودکی بی پناه نباشد.
فقط ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ... اما، ما بزرگتر هایی که سر آنها تشر میزنیم که این کار را بکن یا آن کار را نکن ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. کار هایی که مقیاس درستی و غلط بودن آن را خود بر آن مقراض کرده ایم. قیچی صلاح و نا صواب را بر پارچه ذهن آنها میدریم. و خود قافلیم از هزار دستمال کثیف که بر اعمالمان می کشیم. باور نمی کنید؟ بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟
با هم بخوانیم...
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدینژاد (!) به شهر ما میاومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)
کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمیشدم به جای توپهایی که همسایهمون پاره میکرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
نقل به مضمون
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده"! مرد به قصد فرار به كوچهيي دويد، بن بست يافت. خود را به خانهيي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچهيي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. پسر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!
مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.
نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام."
قاضي گفت: "پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد!
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.
قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست!"
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از كُره گي دُم نبوده است!
از كتاب "كوچه"، اثر احمدشاملوحدود چهار پنج سال پیش منصور، همکارم آمده بود خانه مان که راجع به بعضی از کارهای کلینیک با هم صحبت کنیم. مانلی حدود ۴ سال داشت آنموقع. داشتیم حرف میزدیم که با یک کتاب ژورنالی پر از تصاویرحیوانات که به علت اندازه اش، حملش برایش سخت بود آمد پیش ما. قبلا بارها کتاب را با هم ورق زده بودیم و او اسم حیوانات را از من پرسیده بود و من هر بار راجع به عکس های حیوانات آن برایش حرف زده بودم. تفریحش این بود که کتاب را بیاورد و دانسته هایش را با میهمانانی که بعضا اطلاعاتی از حیوانات ندارند قسمت کند. کتاب را جلوی منصور گشود و شروع کرد به بلبل زبانی. همینطور که داشتم فنجان های چای را جمع می کردم گفتم:"مانلی جان، عمو منصور خودش دامپزشکه، این حیوونارو بهتر از تو میشناسه". نگاهی کرد و با منصور مشغول ورق زدن و سوال و جواب شدند. توی آشپزخانه همانطور که منتظر داغ شدن چای بودم صدای آنها را هم می شنیدم.
منصور:" این که خرسه"
مانلی:" آره عمو،.. خب این چیه؟"
منصور:" اینم که گوزنه"
مانلی:"ا... آره ولی آهو بگی بهتره"
بعد صدای ورق خوردن آمد و بعد مانلی با همان صدای بچگانه اش پرسید: خب این چیه؟
منصور:"خب این که پلنگه دیگه"
داشتم استکان ها را پر می کردم که صدای مانلی آمد:" نه عمو، این یوزپلنگه."
منصور این بار بلند تر گفت:"عمو جون این پلنگه"
با سینی چای برگشتم. دیدم که مانلی با تعجب به منصور نگاه می کند و با اشاره به کتاب می گوید:نه، نگا کنین. دایره های رو تنش، توشون پره. پلنگا دایره هایه روی تنشون توش خالیه، مثل یوزپلنگ ها دایره هاشون توش پر نیستن"
استکانهای چای را روی میز گذاشتم و گفتم:"مانلی جان حالا برو بازی کن ما کار داریم". همینطور که داشت کتاب را که نصف جثه اش بود را می بست که برود، منصور به شوخی گفت:" خب مانلی جون، من چی کار کنم که اطلاعاتم راجع به حیوونا اندازه تو بشه؟"
مانلی همینطور که کتاب رامی بست و به سمت اتاقش می رفت، برگشت و گفت:" فکر کنم با کارتون پلنگ صورتی شروع کنین بد نباشه"

در این روز های ماه رمضان که جای صدای ربنای استاد شجریان بر سر سفره های افطار خالی ست، داشتم کلیپی را که یکی از دوستان خوبم از ربنای استاد برایم فرستاده بود را نگاه می کردم. مانلی،تلویزیون و کارتون را ول کرد و آمد پیشم و بدون کلمه ایی تا آخرش را به دیدن ایستاد. بعد از آنکه داشتم نفس عمیقی میکشیدم از سر حسرت، مانلی اشاره ای به تصویر استاد کرد و گفت: "بابا، چقدر این آقا قشنگ می خونه". بعد اشاره ای به تصویر استاد که متفکر به جایی در دوردست خیره شده بود کرد و گفت:" فکر کنم فقط همین آقا هستش که وقتی از این چیزها میخونه دستاش رو نمیزاره روی گوشش". با تعجب پرسیدم:" چرا باید دستش رو بزاره رو گوشش؟". با قیافه حق به جانب نگاهم کرد و گفت:" آخه اونای دیگه از بس بد می خونن که خودشون هم دستاشون رو میزارن رو گوششون که صدای خودشون رو نشنون."
چند وقته که فکرم معطوف این نکته است که که جوامع مختلف چگونه است که دست به حرکت های متفاوت می زنند. یعنی در برخورد با یک پدیده مشخص، واکنش های متفاوتی از خود نشان می دهند. مثلا ترافیک. چرا در اروپا وقتی می خواهید پیاده عرض خیابان را طی کنید، ماشین های عبوری از چند متر مانده به شما توقف می کنند تا شما بدون استرس به آنسو بروید ولی مثلا در ایران خودمان همه رانندگان دچار سندرم" دومتر جلوتر" هستند و تا یک جای خالی حتی نیم متری پیدا می کنند می خواهند بچپند آن تو. یا مثلا یادم هست در آلمان که بودم، یک روز کنار پنجره نشسته بودم و به بارش برف نگاه می کردم. پنجره خانه روبروی ما پرده اش کنار بود. مادری را دیدم که کودک ۵-۶ ساله اش را شال و کلاه می پوشاند. چند دقیقه بعد دیدم کودک با دست های کوچکش برف را از روی بشقابکی که به پایه چراغ روشنایی که شهرداری نصبش کرده بود پاک کرد و برای پرندگان دانه ریخت. پرندگان هم بدون ترس از او آمدند و مشغول دانه چینی شدند. مقایسه کنید با اینجا. کلیپی دیدم در اینترنت که شاید شما هم دیده باشید، چهار نوجوان ایرانی گربه ای را با بنزین زنده زنده سوزاندند و از فریاد های رقت انگیز آن به وجد آمده و می خندیدند !!! . براستی چرا اینهمه تفاوت؟ با خودم فکر می کنم اشکال از زمان کودکی و طرز تربیتی است که بر ما اعمال می شود. یادم باشد با یک جامعه شناس در این مورد بحث کنم. دوعکس در انتها گذاشتم بدون آنکه شرحی دهم خود بروید و تفاوت نوع تربیت را از کودکی ببینید. بیخود نیست که میگن ابچه ها بیشتر از اون که شبیه والدینشون باشن شبیه حاکمانشان هستند.


دیوار یک مهد کودک در تهران
این مقاله یا شاید جوابیه، قرار بود در آخرین شماره روزنامه اعتماد ملی که در نیامد، یعنی سه شنبه ۲۷ مرداد ماه چاپ بشود که نشد. به هر حال از آنجا که مطلب به روز بود ولی روزنامه به روز نشد!!! آن را برایتان گذاشتم تا بخوانید.
یک خواهش هم دارم، هر کس که به اینجانب نظر لطفی دارد و یا به حیوانات علاقه مند است حیوانات بی سرپرست وفا را فراموش نکند. کمک حنما نباید مالی باشد، هر کمکی، هر حرکتی که از دست هر کس بر بیاید می تواند بارقه امیدی باشد برای این مخوقات پروردگار. باور کنید صدها جفت چشم مهربان و بی گناه منتظر کمک های شماست.
" بی گناهانی با چشمانی مهربان"
می دانم در این زمانه که همه به فکر کشتی پر تلاطم کشورمان و اینهمه خبرهای ریزو درشت بعد ازاتفاقات اخیرهستیم، اگر بخواهم صحبتی از حقوق حیوانات بکنم به من خرده می گیرید، ولی چه کنم؟ کار من این است. شاید این مسئله هم یک جور هایی دغدغه ای باشد برای کسانی مثل من که دنیا را مثل خیلی ها یکسویه نمی نگرند. شاید اگریاد بگیریم که با حیوانات مهربان باشیم، اگر حق و حقوق آنها را پایمال نکنیم، اگربه آنها هم اجازه زندگی درخوربدهیم و شاید های دیگر... آنگاه می آموزیم که همه ما بر روی این کره خاکی به یک اندازه حق استفاده از مواهب الهی را داریم و می آموزیم که موجود دو پایی به نام انسان به بهانه اشرف مخلوقات بودن حق انجام هر گونه تخریبی را بر روی زمین و با مخلوقات خدا ندارد.
من و همه شما می دانیم که موضوع حیوانات خانگی و بخصوص سگ و صاحبانشان آماج بدترین توهینها و هجمه ها و حتی برخوردهای فیزیکی و اجتماعی از طرف مسئولین و جریان های فکری خاصی قرار داشته و دارند. بطبع من نیز به نوبه خود به عنوان حامی حیوانات و محیط زیست، در چند ده مقاله ایی که برای روزنامه وزین اعتماد ملی و دیگر روزنامه ها نوشته ام سعی کرده ام که دید منفی حاکم بر اذهان را برای خوانندگان، نسبت به این موضوعات تغییر دهم. از ابراز تشکر از امام جمعه محترم کاشمر به خاطر دفاع جانانه شان از حقوق حیوانات تا اعتراض به از ریشه در آوردن درختان کهنسال به بهانه خرافه پرستی در گیلان. اما متاسفانه در تاریخ 15 مرداد ماه، مقاله ای ( pdf )در صفحه اقتصادی! روزنامه تان خواندم که سخت مرا متعجب ساخت. مقاله ایی که در آن، مطالبی بزرگنمایی شده، بعضا غلط و حتی توهین آمیز در رابطه با فروشندگان حیوانات خانگی، سگ و حتی دامپزشکان ! شاغل در این رشته ذکر شده بود. جالبتر آنکه از فحوا مطلب و اطلاعات و اعداد و ارقام داده شده کاملا مشخص است که نویسنده محترم آن مقاله با این مقوله هیچ آشنایی ندارند و صرفا خواسته مطلبی بنویسد باری به هر جهت.
با هم مروری هرچند اجمالی می کنیم مقاله مورد نظر را :
1 - "کنار بزرگراه ها، توله سگهايي در جعبههاي ميوه هستند و مردي ادعا ميکند تولههاي دوبرمن خودش است که به خاطر مشکل مالي آنها را ميفروشد. اما در نهايت، بعد از 6 ماه دوبرمن کوچولوها سگ ولگرد از آب درميآيند!"
من متوجه نشدم در این جمله، ایشان به چه چیزی دارد اعتراض می کند! اولا که در کنار اتوبان ها معمولا چوبدارها ایستاده اند و گوسفند می فروشند، نه سگ! محل فروشندگان شیاد مورد نظر ایشان معمولا در کوچه پس کوچه های شمال شهر است که در آنجا طعمه های ساده لوحشان را صید می کنند. ثانیا سگ بیگناه چه گناهی کرده که به جبر جغرافیایی و ژنتیکی به قول ایشان"ولگرد" از آب درآمده اند نه "دوبرمن"؟ زیرا از نظر من هیچ موجودی حتی سگ، بالنفسه ولگرد نیست و این ما انسان ها هستیم که هر صفتی را می خواهیم به موجودات می دهیم. ثالثا چندین برابراین "فروشندگان سگهای ولگرد" که فروشندگان انواع مواد مخدر و سی دی های مستهجن و هزار و یک چیز دیگر در کنار خیابان ها داریم که جای نوشتن صدها مقاله دارد و... . آیا سواستفاده چند شیاد "سگ ولگرد فروش"، ازبی اطلاعی همشهری های علاقه مند به حیوانات، گناه سگ ها ست، یا گناه مسئولین ذیربط که در کلانشهری چون تهران،هنوز محلی مناسب برای خرید و فروش حیوانات خانگی نداریم؟
2-در جایی ازمقاله، از نبود نظارت بر کار کلینیک های دامپزشکی گفته بودند و قیمت های سرسام آوری که توسط "دامپزشکان سودجو"! از مراجعه کنندگان گرفته می شود. ازاین که همکاران شریفم که پاسدار دومین ثروت کشور یعنی منابع دامی ، بعد از نفت هستند و در گرما و سرما و در سخت ترین شرایط حافظ بهداشت و کنترل بیماری های کشنده را با لقب "سودجو" نامیدند، جا برای شکایت از ایشان توسط صنوف مختلف دامپزشکی باز است. درضمن به ایشان یاد آوری می کنم که دامپزشکان شاغل در بخش خصوصی توسط دو نهاد "سازمان دامپزشکی کشور" و همچنین "سازمان نظام دامپزشکی کشور" به طوردائم تحت نظارت قرار داشته و هر دامپزشک موظف است تا گزارش کارکرد خود را به طور ماهیانه به این سازمانها بفرستد که توسط آنها مورد بررسی قرار گیرد. در مورد دستمزد های غیر واقعی هم که نوشته بودند باید گفت، به دستور واحد های قانون گذار، حق ویزیت، امور درمانی وحق العمل جراحی ها ی حیوانات خانگی بصورت توافقی بین دامپزشک و صاحب بیمار است، یعنی صاحب حیوان حق دارد دامپزشکش را بر اساس شرایط وی انتخاب کند و هیچ اجباری برای آنها وجود ندارد. به هر حال من مشکل نویسنده را با این امر متوجه نشدم!
3- "همين اوضاع و عدم نظارت دقيق و صحيح باعث شده كه برخي از فارغالتحصيلان پزشكي به خاطر عدم وجود بازار كار مطبهاي غيررسمي داير كنند و به جاي معاينه انسان ـ رستهاي كه در آن تخصص دارند ـ به مداواي حيوانات بپردازند".
می خواستم جلوی این نوشته یک "بدون شرح" بگذارم ، چون به شوخی بیشتر شبیه است تا واقعیت اما حیفم آمد. زیرا در وضعیت آشفته اقتصادی که حتی ما و دیگران را برای گذران زندگی، به فکر شغل دوم و سوم در کنار کارمان انداخته و از دور و نزدیک می شنوم که بعضی از همکاران درمانگاه های خود را به خاطر کم شدن تمایل افراد جامعه به داشتن حیوانات خانگی و صرف نداشتن، به حالت تعطیل درآورده اند، شنیدن این حرف ها تعجب برانگیز به نظر می رسد. به هر حال خدمت پزشکان عزیز، ورود به حیطه حیوانات خانگی را خیر مقدم عرض کرده و به نوبه خود خواهش می کنم اگر به این درآمد های عظیمی که دوستمان اشاره کردند رسیدند، به ما هم یک خبری بدهند! جای دوری نمی رود!
4- "هرچند كه اعمال جراحي روي حيوانات خانگي در ساير كشورها جا افتاده است اما عمل جراحي سگ در ايران حرف تازهاي است! كلينيكهاي معدودي اين كارها را انجام ميدهند، آن هم در سطح خيلي محدود."
خدمت نویسنده محترم عرض کنم که اولا جراحی بر روی سگ در ایران حرف تازه ایی نیست و اگر نخواهیم خیلی دور برویم ، مثلا به زمان ایران قبل از اسلام، سابقه آن به صورت آکادمیک بر می گردد به سال 1293 شمسی که توسط سوئدی ها اولین دانشکده دامپزشکی در ایران تاسیس شد و درآن علاوه بر حیوانات دیگر، سگها هم مورد درمان و جراحی قرار می گرفتند. ثانیا سطح جراحی دامپزشکی در کشورمان بخصوص در زمینه حیوانات خانگی، اصلا هم محدود نیست. نمی گویم مقالات علمی و یا تحقیقات منتشره توسط همکارانم را در کنگره های مختلف داخلی و خارجی مطالعه کنند. بلکه، ایشان اگر به آرشیو همین روزنامه اعتماد ملی مراجعه کنند حد اقل به 6 مورد گزارش برمی خورند که برای اولین بار در خاور میانه و حتی آسیا، جراحی های بسیار پیچیده و سخت در کشور عزیز خودمان تنها در مرکز جراحی اینجانب توسط تیم متخصص جراحی دامپزشکی بر روی سگ انجام گرفته.از جراحی هایی مانند پیوند قرنیه گرفته تا شکستگی های پیچیده ستون فقرات. حالا اگر اینها به چشم ایشان نمی آید و جراحی های خیلی معمولی و محدود هستند، بحثی است جدا! ثالثا به ایشان پیشنهاد می کنم مطالعه کردن را هم به برنامه های ماهانه یا سالانه شان اضافه کنند.
5- جالب ترین قسمت این مقاله آنجاست که در جدولی، نام نژاد های مختلف سگ در یکسو ودرمقابل آن قیمت آنها درج شده بود. گذشته از آنکه اطلاعات داده شده در این جدول کاملا اشتباه است، یکی از نژاذ ها را به نام Avlailable ذکر کرده بودند. من هرچه به مغز خود فشار آوردم که این چه نژادی است که من تا بحال چیزی از آن نشنیده بودم، به جایی نرسیدم.بعد از کلی فکر کردن فهمیدم که ایشان با مراجعه سرسری به سایت های اینترنتی فروش حیوانات و نوشتن نام نژاد زیرعکسهای حیوانات آن سایت ها در جدول مذکور، یک عددی هم برای قیمتش گذاشته اند و وسلام. احتمالا زیر عکس سگی، عبارت مورد نظر نوشته شده بود، یعنی این سگ در حال حاضر در دسترس و قابل ارائه است و دوست نویسنده فکر کرده اند که Avlailable مثلا نام نژادی از سگ است! درضمن خدمت ایشان متذکر شوم که املاء صحیح آن کلمه، Available است و متاسفانه هنوز نژادی به این نام ثبت نشده!.
واقعا با این همه مشکلات و معضلات اقتصادی ریز و درشتی که داریم، اینجانب که هیچ چیزی از اقتصاد سر در نمی آورم حاضرم حد اقل بیست موضوع درجه اول بدهم که بشود مدتها راجع به آن مطلب نوشت، آنوقت فضای صفحه اقتصادی روزنامه وزینی چون اعتماد ملی را اختصاص داده اید به مضرات نگهداری از سگ! مگر همکاران دیگرتان در پهنه این کیهان در جریده هایی که نمی خواهم نامشان را بیاورم، کم بد و بیراه نثار این مخلوقات خدا می کنند که شما هم وقت خود و خوانندگان را اینگونه تلف می کنید؟
سخن کوتاه می کنم که اگر بخواهم بگویم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.در پایان نقل قولی آموزنده از مولای متقیان حضرت علی(ع) را در مورد سگ میاورم تا شاید کمی با نگاهی مهربانتر به مخلوقات خداوند بنگریم. از حضرت نقل است که این حیوان دارای 10 خصیصه است که مومن بر داشتن آنها سزاوارتر است:
1- سگ را در میان مردمان قدری نیست که این همان حال مسکینان و بیچارگان است.
2-دوم آنکه مالی و ملکی از آن او نیست که این همان صفت مجردان است.
3-سوم آنکه او را خانه و لانه ای معین نیست و هرجا رود رفته است و این علامت متوکلان است.
4-چهارم آنکه اغلب اوقات گرسنه است و این عادت صالحان است.
5-پنجم آنکه اگر صاحبش او را صد تازیانه بزند در خانه اورا رها نمیسازد و این علامت مریدان است.
6-ششم آنکه شب هنگام بجز اندکی نمی آرامد و این حالت محبان و دوستداران است.
7-هفتم آنکه رانده می شود و ستم می کشد لیکن چون بخوانندش بدون دلگیری باز می گردد و این نشانه فروتنان است.
8-هشتم آنکه بهرخوراک که صاحبش به او می دهد راضی است و این حال قانعان است.
9- نهم آنکه بیشتر لب بسته و خاموش است و این حال خائفان است.
10- دهم آنکه چون بمیرد میراثی از خود بجا نگذارد و این حال زاهدان است.
نمی دونم چرا یه هو نصفه شبی، نشستم پای لب تاپ و این متن رو تابپ کردم. انگار خودش همینجوری اومد. یادش بخیر، یه زمونی شعر برام همینطوری می اومد... دیگه قهر کرده با ما انگار. بگذریم...
تمام دوست داران حیوانات و حامیان آنها من رو ببخشند که گاهی موضوعاتی نامربوط از این دست رو در این وبلاگ می خونند.
پیاده ای سفید هستم کاشته شده درمربعی سفید دراین کارزار. بازیگران، نشسته اند،به گپی و گفت گو ،که ما چیزی از حرفهایشان نمی فهمیم. دستی، پیاده ی بغل دستی ام را به جلو می برد. بعد از آن، سکوت حکمفرما می شود. مدام دست ها می آیند و مهره ها را به سمت و سویی حرکت می دهند و بعد ازهر حرکت، محکم بر سر ساعتی می کوبند که کنار صفحه است. تو گویی می خواهند زمان را به اختیار خود نگه دارند. قلعه ها بودند که پیش رویم فرو ریختند و پیاده ها بودند که بر زمین افتادند. دلم به وزیر پشت سرم خوش بود که حرکت هایی کرده بود ولی هر بار زود برگشته بود پشت سرم. شاه که اصلا تکانی نخورده بود و اگر تکانی هم خورد، خود را پشت در قلعه اش قایم کرد. به ناگاه دستی مرا به جلوتر برد. نمیدانم با آن که آنهمه فیل و قلعه و شاه پشتم بود، چرا خود را طلایه دار می پنداشتم!، با خود فکر می کردم که دارم به جلو و جلوتر می روم!. پیاده ها، یک به یک، درون جعبه کنار صفحه افتادند. من آخرین پیاده بودم که خانه به خانه جلو تر می رفتم و تنها یک خانه مانده بود تا وزیر شوم که به ناگاه دستی مرا برداشت و اسبی تیره را به جایم گذاشت. افتادم درون جعبه ایی که از فیل و رخ های سیاه رنگ در آن بود تا پیاده های سفید رنگ خودمان. زمان گذشت و بعد آن، صدای قهقه ایی آمد و دستی جعبه را گرفت و همه مان را از سیاه و سفید، دوباره برروی صفحه ریخت. بازیگران همانطور که ماها را می چیدند، با هم چیز هایی می گفتند که ما باز هم نمی فهمیدم. زیر پایم را نگاه می کنم. دوباره ایستاده ام. بر مربع سیاهی ایستاده ام. اما هنوز سفیدم!
هیچ لزومی ندارد که آدمی وابسته به ارگان یا جای خاصی باشد و همچنین، لزوما همه آنها خصوصیاتی که ما فکر می کنیم را داشته باشند. در پست قبلیم خاطره ای نقل کردم از یک "بسیجی واقعی" و در قسمت نظرهای وبلاگم، نظری داشتم که پشتم را لرزاند. نظر یک "بسیجی". کسی که واقعا مرا به یاد "کسی از آن سالهای خوب" انداخت.
"جای هیچ شکی نیست که بسیجیان واقعی از حوادث امروز بیش از دیگران ناراحتند. چون مردم فقط رایشان دزدیده شده ولی ما هم رای مان و هم اسممان دزدیده شده!!!"
از آنجایی که آدرسش را در پیام خصوصی برایم گذاشته نمی توانم لینکش را بگذارم( اگر اجازه دهد می گذارم!)
به خدا همه مان انسانیم، در یک تکه بسیار کوچک به نام ایران، از این کره خاکی که نامش زمین است. این کره خاکی در منظومه ای به نام منظومه شمسی است که در برابر کره های دیگر این منظومه اصلا عددی نیست. کره ایی که یک میلیون بار در خورشید جا می شود. بعد کل منظومه شمسی، با ناهید و کیوان سلحشورش، که ما افتخاری تا به کره ماه رفتنش را بیشتر نداریم، خود جزو میلیون ها منظومه دیگر موجود در راه شیری هستند. تازه منظومه شمسی و دیگر منظومه های هم اندازه آن را که کنار هم بگذارید که تمام تصور دانشمندان از کل حیات است، تازه ۳٪ از تمام آن چیز که از هستی وجود دارد را تصور کرده ایم... کمی با خود بیاندیشید، تمام این فضای غول پیکری که آخر تصور تمام دانشمندان و ستاره شناسان است، ۳٪ از کل آن چیزی است که ما از جهان می دانیم...
بگذارید از منظر دیگر بنگریم، میدانید اگر از زمان پیدایش انسان، یا همان" آدم" را بر روی کره زمین تا کنون ۲۴ ساعت فرض کنیم، یعنی از زمانی که حضرت آدم بر روی زمین جلول اجلاس فروده اند تا کنون تنها یک شبانه روز گذشته باشد، از تمدن مصر تا بحال تنها ۳۰ ثانیه گذشته است! آری تنها نیم دقیقه، از فراعنه مصر تا به حال. حالا شما می خواهید آتیلا باشید، چنگیز، تیمور، ناپلئون، هیتلر، پطر کبیر، ... (بقیه را نمی گویم چون خود می توانید حدس بزنید)، چند هزارم ثانیه در قیاس تاریخ نقش دارید؟ بعد از رفتنتان چه می شود؟
حالا یک بار دیگر به تصورات خود نگاه کنیم. بیاید با خود منصف باشیم، بیایید بر روی این کره خاکی کمی عادلانه به موضوعات بنگریم. داشتن یا نداشتن چیزی، تکه زمین یا خانه ایی به نام خود، به ریاست جایی یا ارگانی رسیدن، اصلا حکومت بر مملکتی، آیا دیگر برایتان ارزشی دارد در این قیاس غول پیکر مکانی و زمانی؟ آیا صرف داشتن دین یا عقیده یا نگاه خاصی به زندگی، مستوجب تازیانه است به نظرتان؟ چند میلیارد مسلمان و غیر مسلمان دیگر بغیر از ما ایرانیان بر روی کره خاکی زندگی می کنند؟ آیا همه آنها باید آنطور بیاندیشند که ما می اندیشیم؟ تا به زور گزمه و باتوم و زندان، به بهشت رهنمون شوند؟
به قول شاملو که در سالمرگش هستیم، وطن کجاست؟؟؟ به راستی وطن کجاست وقتی خواننده ایی گمنام در مکزیک ترانه ایی میخواند برای کسی در ایران؟ وقتی مردمان شهری در ایتالیا سبز می شوند برای کسانی که هزاران کیلومتر از آنها دورند و زبان مشترکی ندارند با هم. به راستی وطن کجاست؟؟؟ من یا شما حرف آنها را بهتر متوجه می شویم یا آنهایی که امروزه در کوی و برزن قداره بند مستند؟ بشر گویی دارد دوباره راه جدیدی آغاز می کند. همین است که این کلام "یک بسیجی" مرا تهیج میکند "مردم فقط رایشان دزدیده شده ولی ما هم رای مان و هم اسممان دزدیده شده ". من دست اینگونه بسیجیان را می بوسم.
بیایید کمی بیاندیشیم با خود، شاید به خاطر شاملو ، تا آواره جایی نباشیم که قبای ژنده خود را بیاویزیم.
راستی شاید ندانید که کلمه بسیج معرب شده کلمه فارسی " پسیچ " به معنی آماده کردن قشون، است که فردوسی هم در شاهنامه از آن استفاده کرده.
خیلی وقت بود که اصلا حال نوشتن نداشتم. یعنی حال هیچ کاری رو نداشتم. احنمالا شما هم نداشتید. داشتم توی نوشته هام همین طوری نگاه می کردم، یکهو برخوردم به این نوشته ام که به مناسبت هفته بسیج توی کارگزاران چاپ شد. یک اتفاق واقعی. یادمه وقتی خودم داشتم مینوشتمش، و یاد این مرد می افتادم اشک در چشمانم حلقه زده بود. الآن هم که دوباره داشتم می خوندمش اشک در چشمانم حلقه زد، اما این بار به دلیل دیگری بود. خوب میدونم قهرمان داستان من و تمام بسیجیان واقعی از اتفاقات اخیر ناراحت و خشمگینند. بخوانیم با هم ...
ساعت ده شب، تازه رسیده بودم خانه که از کلینیک تماس گرفتند و گفتند مریض اورژانس داریم.با تمام خستگی برگشتم کلینیک. همکارانم خوابانده بودندش برای عکسبرداری رادیولوژی. به محض دیدنش متوجه شدم که وضعیت وخیمی دارد. یک سگ بزرگ بود، مثل همه آن سگ هایی که در طول روز دیده ایم و می بینیم. حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود.پرسیدم صاحبش کجاست, مردی را در گوشه سالن نشانم دادند، مردی با قدّی متوسط، هیکلی توپُر، با ته ریشی بر صورت و پیراهنی از جنس ساتن که بر روی شلوار انداخته بود. به نظر می رسید که در اوایل چهارمین دهۀ زندگی باشد. به دلم نوید می دادم که وی راننده یا خدمتکار صاحب سگ باشد. نتیجۀ معاینات و گزارشات رادیوگرافی نشان می داد که سگ بیچاره به سه جراحی سنگین نیاز دارد، مخصوصاً در یکی از پاها که دچار شکستگی شدید شده بود. صدایش کردم و داستان را برایش گفتم، همینطور هزینۀ معالجۀ سگ نگونبخت را که نسبتاً رقم بالایی بود. سرش را پائین انداخت و پس از کمی مکث گفت: «باشه دکتر! جراحیش کنین. گناه داره زبون بسته خیلی زجر می کشه!».
با تردید نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم لحن سخنم محترمانه باشد از او پرسیدم که هزینه را خودش می دهد یا بر عهدۀ شخص دیگری است.
آهنگ صدایش همراه با اعتماد به نفس بود، بلافاصله در جوابم گفت: «خودم می دم دکتر جون! الآن که بانک ها بسته است. فردا جورش می کنم. به علی براتون میارم».
عمل جراحی حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب آغاز شد. همان طور که حدس می زدم جراحی دشواری بود. وقتی کارمان به پایان رسید، سپیده زده بود. دیدمش که گوشۀ اتاق معاینه چند روزنامه پهن کرده و به نماز ایستاده است. نشستم پشت میز کارم و به قیافه اش خیره شدم. صورت آفتابسوخته اش نشان می داد که زندگی پرمشقّتی را پشت سر گذاشته است.
نمازش که تمام شد رویش را به طرف من گرداند، با نگاه پرسنده ای که جویای نتیجۀ عمل و حال و روز سگ بیچاره بود، نگاهی گویاتر از هر کلام و هر کلمه! صفا و صمیمت باطنش باعث شد که با خیال راحت سر به سرش بگذارم و بدون محافظه کاری، کمی با او شوخی کنم: «یادمه که توی رسالات ،احکام واجبات نماز رو جور دیگه ای نوشتند!... شما که لباستون خونی شده این جا هم که به خاطر سگ و گربه هایی که میان و میرن نجسه، نمازتون مشکلی ندارد؟»
لبخندی زد و با آهنگی که آرامش خاصی در آن موج می زد گفت: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی... که درس عشق در دفتر نباشد، آقای دکتر!!».
وقتی می خواست برخیزد تازه فهمیدم که یکی از پاهایش مصنوعی است! حتّی یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است در یک تصادف معمولی پایش را از دست داده باشد. یقین داشتم که جانباز است؛ طرز عبادت او، حال و هوای او، خصوصاً بیتی که خوانده بود، همه و همه خبر از گذشته اش می دادند، حتّی بیشتر از آن پای مصنوعی! امّا به رغم این یقین، باز نمی دانم چرا خواستم از زبان خودش بشنوم. به همین دلیل بود که با لحنی شتابزده گفتم: «جانباز هستید؟!».
نگاهی به پای مصنوعی اش کرد و گفت: «فقط همین یه تیکه از تنمون لیاقت بهشت رو داشت». بعد مثل کسانی که از دنیایی به دنیای دیگر سیر می کنند، رو به من کرد و با صدایی بلند پرسید: «راستی نگفتین آقای دکتر؟! حال حیوون چطوره؟».
- :«خوبه! جرّاحی سختی بود... ولی زنده می مونه».
برایش شرایط نگهداری حیوان بعد از عمل و کارهایی را که باید انجام می داد توضیح دادم. با دقّت به حرف هایم گوش سپرده بود. هر کسی می توانست احساس نگرانی را در چشم هایش ببیند.
حرف هایم که تمام شد، دستش را در جیبش فرو برد و قرآن کوچکی را بیرون آورد. در حالی که قرآن را روی میز کارم می گذاشت، چشم هایش را به زمین دوخت و گفت: «الان که پول همرام نیست، خدمتتون تقدیم کنم ولی تا آخر همین امشب، ترتیبش رو می دم. به این جلد کلام الله، که خودم از شهید چمران گرفته ام قسم، تا شب پولتون رو تمام و کمال میارم».
-: «این که یک جلد قرآن است و برای همۀ ما محترمه، ولی من این جا یه پوشه پر از شناسنامه و کارت ملّی دارم که صاحبانشون اون ها رو گذاشتن و رفتن که تا چند ساعت بعد پول بیارن. بعضی از این مدارک الان چند سالیه که این جا مونده. دیدید که از دیشب تا حالا، هشت نفر برای نجات سگ شما سر پا بودند».
سرش را انداخت پائین، چند ثانیه ای فکر کرد، ناگهان به سرعت سرش را بلند کرد و با لحنی قاطع پرسید:«سند تاکسیم رو قبول می کنین؟».پاسخ مثبتم را که شنید با خوشحالی سراغ حیوانش رفت. چند دقیقۀ بعد که متوجه شدم همراه سگ تصادفی از کلینیک رفته، خورشید کاملاً طلوع کرده بود.
اوائل شب بود که منشی کلینیک وارداتاقم شد و با کمی دودلی گفت: «یه آقایی اومدند که با خودِ شما کار دارن».
خودش بود. با پاکتی در دست.
وقتی سند و قرآنش را می گرفت گفت: «دست مریزاد دکترجون! دَمِ شما گرم. دیشب، قبل از این که بیارمش پیش شما، چند جا برده بودمش. همه می گفتن راحتش کن. فقط شما گفتین کمکش می کنید و کردید».
من هم با کمی شیطنت، برای آن که فضای گفتگویمان را کمی شادتر کنم، اشاره ای به پاکت پول کردم و در حالی که سعی می کردم ادایش را دربیاورم گفتم: «دمِ شما هم گرم».
حسّ عجیبی وسوسه ام می کرد که سر به سرش بگذارم، کنجکاو بودم که از واکنش اش خبردار شوم. همین بود که اشاره ای به حیوانش کردم و گفتم: «حاجی! یادتون باشه، نجسه ها!».
-: «آره,ولی این هم آفریده خداست. خدا هیچ چیزی رو بی علّت نیافریده. هرچیزی که خلق کرده، قشنگه. این ماییم که این خوب و بدها رو تعریف می کنیم».
بعد نگاهی به سگ مجروح، که اینک تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده بود، انداخت. چشم هایش برقی زدند. با لبخندی رو به من کرد و گفت: «دیشب که می رفتم خونه، سر کوچه مون افتاده بود. معلوم بود بدجوری ماشین بهش زده. وقتی رفتم بالا سرش، چشمم تو چشمش افتاد. یه جوری بهم زُل زده بود. نمی دونم چرا، ولی تا نگاهش رو دیدم یهو تموم بدنم لرزید و یه عالمه خاطرۀ دور اومد تو ذهنم؛ خاطرۀ یکی از شب های عملیات، که ترکشِ خمپاره، پام رو آش و لاش کرده بود. دیگه داشتم اشهد خودم رو می گفتم که یکی رسید بالا سرم. با این که خودش زخم داشت، من رو کشید عقب. اگر اون نبود، عمراً اگه جون به در می بردم! بعدش تا یه مدّت، هرچی گشتم نفهمیدم اونی که اون شب به دادم رسید کی بود و کجا رفت؟! تا این که یه روز فهمیدم...» که بغض امانش نداد.
موقع رفتن, با سند تاکسی اش و پاکت پولهایش در دست, برگشت ، نگاهی کرد و لب هایش را به هم فشرد و بی هیچ کلامی رفت و من بعد از این سال ها بغیر از خاطره ای زیبا از یک نفر از آن سالهای خوب، یک قرآن جیبی دارم که هنوزهم از آن بوی باروت می آید.