



سالها پیش یعنی حدود سال ۱۳۷۶ طرح نیروی انسانی بعد از دکتری را در جزیره کیش می گذراندم. در آن دوسال مدیر مجموعه سوارکاری کیش بودم. خاطرات زیادی از آن زمان برایم مانده، تلخ و شیرین. همکاری داشتم آنجا به نام علی کرجی بانی که کارهای مهتری و نعل بندی را آنجا انجام میداد. پیرمرد سرحالی بود که آموزش سواری هم می داد به شاگرد های سوارکاری. لهجه شیرین شمالی هم مشخصه اش بود. همیشه به من می گفت: " شما این همه درس خوندین دکتر شدین، من همینجوری دکترم. اسب رو ببینم میفهمم مشکلش چیه". یک روز گفت:" دکتر بیا با هم بریم پردیس، نوه ام گفته یکی از این عروسکهای عروس براش بخرم." یک مغازه بود که فقط از همین عروسکهای عروس و شبیه آن می فروخت. بعد از بالا پایین کردن های زیاد. بلآخره یکی را انتخاب کرد. وقتی قیمتش را پرسید. فروشنده گفت:" ۴۵ هزار تومن" . پیرمرد که داشت عروسک را وارسی می کرد یکهو سرش را بالا آورد و با تعجب:" آااووو، ۴۵ هزار تومن؟؟ چه خبره برار؟" فروشنده گفت:" آره آقا، عروسک هاش اصله. از دوبی آوردیم". کرجی بانی هم همینطور که عروسک را روی پیشخوان می گذاشت ابرویی بالا انداخت و گفت:" آااو ، این که عروسکه، من واقعیش رو گرفتم ۱۵ تومن"
قیافه فروشنده خیلی تماشایی بود.
امروز با مانلی رفته بودم جشنواره خیریه نقاشی هایی که بچه ها برای بچه های سرطانی "محک" کشیده بودند. لزومی نداره من همیشه از حیوانات براتون بنویسم. بزارین این بار از انسانها براتون بگم. از بچه هایی که درد می کشن و آدمهایی که درد اونا رو میخوان به دوش بکشن. چیزی که من رو تحت تاثیر قرار داد یک نامه بود. نامه ایی که یک بچه ده ساله نوشته بود. بچه ده ساله ایی که به قول خودش "تومار" داره. توموری که مغزش رو درگیر کرده. الآن که دارم این کلمات رو می نویسم قطره های اشکم بروی کیبردم میریزه. همونطور که وقتی داشتم نامه اون رو تو محک میخوندم و این اشک ها نمیذاشتن نوشته اش رو بخونم و مجبور بودم هر دفعه اشکهام رو پاک کنم تا بتونم بقیش رو بخونم، آخه از قدیم می گفتن "مرد که گریه نمیکنه" ولی من هر وقت که لازم بوده این کار رو کردم، چه برای یک انسان چه برای یک حیوان یا هر موجودی که حیات داره و حق زندگی و سعادت مند بودن. باورتون می شه وقتی خبر قطع درختان کهنسال رو شنیدم اشک ریختم؟ میخواین نامه این پسر ۱۰ ساله رو بخونین؟
من تومار خودم رو دوست دارم
من علی ترابی هستم.۱۰ سالمه.وقتی ۴ ساله بودم تومار مغزی گرفتم. من هم مثل همه بچه های مریض مامانم رو خیلی اذیت کردم، دارو نمی خوردم و همش بهونه می گرفتم... .
یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می داد. مامانم می گفت، خدا برای بچه های مریض یه فرشته می فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می کردم و باهاش حرف میزدم. درد دل می کردم.
وقتی رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک می گرفتم، مثلا اگر دیکته رو کم می گرفتم بهش می گفتم تو چرا به من کمک نکردی، پس اون بالا برای چی نشستی؟ خلاصه هر روز با هم کلی حرف می زدیم. وقتی سرم درد می کرد یا حالم بد می شد فکر می کردم اونم مریضه، سعی می کردم به زور هم شده آروم باشم. مسکن بخورم و اذیت نکنم.
مامانم می گه این فرشته ها بچه هارو پیش خدا می برن تا پیش خدا بزرگ بشن، ولی می تونن از اون بالا مامانشون رو ببینن. من با بیماریم خیلی دوستیم. برای ما اتفاقهای خوب و بد زیادی افتاده.من دیگه کمتر اذیت شدم.
همیشه هم بیماری بد نیست. من اینجا دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کردم. خیلی چیزا دیدم. بچه ها با بیماریتون بد رفتاری نکنین. اونا همیشه با شما هستند و دوست دارن شما رو شاد ببینن... .
من هم همه رو دوست دارم. تومورم رو - خدا رو - مامانم رو ...
آقایون .... دیدید که مرد ها هم می تونن گریه کنن!!!
داشتم روزنامه اعتماد را می خواندم، به این تیتر برخوردم " ميمون ها هم از اشتباهات شان درس مي گيرند " و توضیح داده بود که ... نتايج يک تحقيق علمي جديد نشان مي دهد ميمون ها هم از خطاهايشان درس مي گيرند. دانشمند ان در يک پژوهش جديد دريافته اند ميمون ها مي توانند از اشتباهات شان درس بگيرند و کارهاي خود را اصلاح کنند و همچنين براي برنده شدن و گرفتن پاداش بهتر هنگام بازي کردن، خطرات احتمالي را مي پذيرند. بن هايدن پژوهشگر مرکز پزشکي دانشگاه دوک و محقق اصلي اين پژوهش با انتشار مقاله يي در مجله «ساينس» اظهار داشت؛ اين نخستين مدرک علمي است که نشان مي دهد ميمون ها هم مثل انسان ها افکاري مانند «ممکنه بشه،»، «مي تونه بشه،» و « بايد بشه،» دارند...
همینطوری گفتم که در جریان باشید، بعدا نگید نگفتی!!!
شروع تلمذ:
صبح ساعت 6 طبق عادت نامالوف از خواب پریده، دست و صورتی شسته به سالون غذاخوری رفتیم. دیدیم همه منتظر ما هستند. قند در دلمان ذق ذق کرد یکهو. آخر تا آن موقع نشده بود 14 عدد نسوان منتظر ما باشند، آنهم با هم ودر یک جا. تک تک از ما پرسیدند که خوب خوابیده ایم یا نه؟ تک تکشان را قسم دادیم که بله، به بستر رفته ،گرفتیم و خوابیدیم. البته این سوال همواره از همان زمان کودکی در ذهنمان بود که هروقت مثلا والده مکرمه می گفت:" بگیر بخواب". ما نمی دانستیم اصولا چه چیزی را باید بگیریم و بخوابیم! البته بعد ها که در دیار دراک الممالک مشغول تلمذ بیطارگری شدیم، خوب فهمیدیم که چه چیز را بگیریم و بخوابیم!
بعد از صرف ناشتایی، سوار برمرکب شده به سمت شلتر( شلتر بر وزن هندل، به معنی پناهگاه است). به باغی وارد شدیم به غایت بهشت. چند عمارت کوچک و بزرگ در آن دیده می شد. عجبا که صدایی از واق واق سگ به گوش نمی رسید. ابتدا خانمی آمد آراسته که دهه ششم عمر راطی می کرد. بعد فهمیدیم که ریاست کل هستند.
ما بقیش را در اندرونیبخوانید.
نظرات را هم اینجا بستم. هر نظری چیزی خواستید بگید همونجا کامنت بذارید
لینک مصاحبه ام با رادیو زمانه در مورد جراحی گربه پالاس
لینک ایسنا
و اینم لینک سبز پرس
اون روز که داشتم از روی این نقشه عکس می گرفتم برای دل خودم بود. ولی الآن که در لابلای عکسهام دیدمش، گفتم شاید شما هم از دیدنش لذت ببرین.

به قول فردوسی
زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بدانجا رسیدست کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو برتو ای چرخ گردون تفو
پولهای عیدی مانلی رو می شمردم و اون هم زل زده بود به من و نگاهم می کرد. تمام که شد گفتم: شده .... تومن. سری تکان داد و گفت:" اوو اهه، چقدر پول، جونم جون." پرسیدم که توی کدوم بانک دوست داره که پولش رو سپرده بزارم. شروع کرد چند تا از بانک هایی که توی تبلیغات تلویزیون دیده بود رو گفتن که یک دفعه مکث کرد و با چشمهای تنگ شده نگاهی به من کرد و گفت:" من الآن هشت سالمه نه؟" گفتم بله.بلند شد و همونطور که دستهاش رو میزد به کمرش گفت:" اونوقت ببینم، عیدی های هفت سال پیشم کجا رفته؟". می دونم خیلی دوست داشتین قیافه من رو در اون لحظه می دیدید.
این هم لینکش در ایسنا.
| آنها قرباني ميشوند تا ما زنده بمانيم! گزارشي به احترام ميليونها قرباني خاموش تحقيقات علمي کدهاي اخلاقي آزمايش بر روي حيوانات تا چه حد رعايت ميشود؟ |
18 تا 26 آوريل(هفته اول ارديبهشت ماه) هر سال به عنوان هفته جهاني «آزاد سازي حيوانات آزمايشگاهي» نامگذاري شده و به همين مناسبت گروههاي فعال حقوق حيوانات در کشورهاي مختلف دنيا با برگزاري نشستها و سخنرانيها و برنامههاي مختلف براي كاهش استفاده از حيوانات آزمايشگاهي و صدمات وارده به آنها تلاش ميكنند.
به گزارش خبرنگار علمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) سالانه ميليونها حيوان در آزمايشگاههاي مراکز و موسسات تحقيقاتي با انجام آزمونهاي مختلف از جمله رژيمهاي غذايي، دارويي، شيميايي و قرار گرفتن در معرض پرتوهاي يونيزه، مواد شيميايي و بيولوژيکي کشته مي شوند و حاميان حقوق حيوانات در اين هفته تلاش ميكنند تا شرايط جهاني را براي اين حيوانات تغيير دهند.
هدف اين فعالان، توقف كامل تحقيقات بر روي جانداران آزمايشگاهي است كه بخش اعظمي از آنها را موشها، پرندگان و دوزيستان تشکيل مي دهند؛ هدفي آرماني كه با توجه به واقعيتها و الزامات گريزناپذير موجود در تحقيقات علمي حداقل در شرايط فعلي قابل تحقق نيست. با اين حال حفظ حقوق جانداران و جلوگيري از رنج و آسيبهاي بي مورد به آنها امري است كه در تمامي اديان الهي و آموزههاي اخلاقي و انساني بر آن تاكيد شده و جامعه علمي و فعالان حوزه اخلاق پزشكي همواره كوشيدهاند با تدوين ضوابط و مقررات ويژه انجام آزمايشات بر روي حيوانات را كنترل و ميزان آسيب و رنج وارده به آنها را به حداقل برسانند.
سرويس علمي - پژوهشي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) در همين راستا در گفتوگو با تعدادي از محققان و صاحبنظران ديدگاه آنها را در خصوص نحوه برخورد با حيوانات آزمايشگاهي و اصول اخلاقي لازمالاجرا در اين زمينه و وضعيت رعايت آنها در كشور جويا شده است.
دكتر هومن ملوكپور، جراح دامپزشكي كه در عين حال از چهرههاي شناخته شده دفاع از حقوق حيوانات در كشور به شمار ميرود در گفتوگو با خبرنگار ايسنا، با بيان اين كه استفاده گسترده از حيوانات آزمايشگاهي در كشور تقريبا از دهه 1320 توسط انستيتو پاستور ايران آغاز شد گفت: در حال حاضر كارهاي آزمايشگاهي از قبيل امتحان داروها و يا تهيه سرم و آزمايشات مختلف دارويي به طور گسترده در دانشگاهها و مراكز و موسسات پژوهشي مختلف در كشور بر روي اين حيوانات انجام ميشود.
بخوانید و ...
البته شنیدیم در ایالات محروسه ایتالیا زلزله آمده. فکر کنیم شازده هوس بازی "بالا بلندی" به سرشان زده!!!![]()

من و شازده تپل میرزا
من که خیلی خنده ام گرفت.باز بگین ما دامپزشکها سلیقه نداریم.

چند وقتی بود که از ما خبری نبود که حتما در جریان هستید. به هرحال همین الآن از ما خبر شد.اکنون که این نوشته ها را می نویسم در بلاد غربت هستم و در لحظه شماری برای بوییدن هوای پر از دود تهران. اصلا گاهی که اینجا دلمان خیلی تنگ می شد سرمان را می کردیم در لوله اگزوز اتوبوس های اینجا و نفس عمیق می کشیدیم که کمی حالمان جا بیاید و یاد تهران خودمان بیافتیم. گفتیم خاطراتمان را برایتان بنویسیم تا ما را از یاد نبردید.
ماجرای خروج از ایران به قصد انجلیس
تا اینجا را نوشتیم. بقیه را در اندرونی بخونید. چون قول دادیم به شازده که این نوشته مختص ایشان باشد انشالله. آنجا بخوانید ولی نظراتتان را همینجا بدهید تا ببینیم چه گذشته بر ما ...
منتظر بقیه باشید...