تبليغاتX
دردسرهای یک دامپزشک
یه مطلب توی چلچراغ داشتم و همونطور که همه انتظار دارن و داریم، تیغ های زیادی بهش خورد. ولی من اینحا براتون کاملش رو میذارم

 

  قلاده"طلا" بهتر است یا پوزه بند( یک انشای سگی)

 

البته برما گوشتخواران بخصوص ما سگها واضح و مبرهن است که همانطور که علم در نزد آدمها بهتر از ثروت بود، قلاده بهتر از پوزه بند است. ما دلایل زیادی برای ارجحیت قلاده بر پوزه بند داریم که به اختصار بیان میداریم:

1- قلاده ها را معمولا از چیزهای گران قیمت مثل چرم خالص، نقره و اخیرا طلا، می سازند. در حالی که پوزه بندها را از فلزات بی ارزش مثل آهن میسازند. خوب مسلما ما سگ ها هم مثل آدمها دوست داریم که از زیورآلات گران قیمت استفاده کنیم. مگر ما چه مان از آدمها کمتر است؟

2- پوزه بند اصولا چیز دست و پا گیری است. نه میگذارد پارس کنیم، نه می گذارد گاز بگیریم، نه میگذارد پاچه بگیریم، نه میگذارد جایی را لیس بزنیم. اما قلاده هم ما را زیبا تر میکند، هم باعث میشود ما به راه های خطا نرویم هم باعث می شود گم نشویم.

3- داشتن پوزه بند به ما سگها نتنها شخصیت نمیدهد، بلکه باعث میشود بقیه ما را به چشم یک سگ بی تربیت بی شخصیت پاچه گیر نگاه کنند. اما قلاده که داشته باشیم، همه میفهمند که ما هم برای خودمان صاحبی داریم و صاحبمان ما را می شناسد و ما هم صاحبمان را میشناسیم. اصولا خیلی خوب است که سگ صاحبش را بشناسد. والده مکرمه مان همیشه میگوید هیچ وقت به جایی نرویم که سگ صاحبش را نشناسد. والده مکرمه مان تعریف میکند از یکی از اقوام دورمان که در سالهای خیلی دور، بوهای بد بدی به مشامش رسید و به دنبال بو راه افتاد و صاحبش را گم کرد و با این که صاحبش هدایت بود ولی نتوانست او را به راه راست هدایت کند و او" سگ ولگرد" شد. والده مان میگوید با این که او یکی از معروف ترین سگهای قلاده دار شد ولی چه فایده که ولگرد بود. پدر بزرگوارمان هروقت این داستان را از والده مکرمان میشنود می گوید" بد نامی بهتر از گمنامی است".

4-هر عضوی از بدن که مهمتر باشد، مسلما چیزی هم که دور آن قرار می گیرد مهمتر میشود. همانطور که همه میدانند، گردن در بدن نقش مهمتری را بازی می کند تا پوزه. مثلا در گردن ما خیلی چیزهای مهمی داریم که در پوزه مان نداریم. گردن باعث میشود که سرمان به بدنمان بچسبد ولی پوزه هیچ کجا را به هیچ کجا نمی چسباند.

5- در اهمیت قلاده باید گفت که ما ضرب المثل های زیادی راجع به قلاده و اهمیت آن داریم. والده مکرمه مان همیشه هر وقت میخواهیم کار مهمی انجام دهیم میگوید قلاده ات را سفت ببند، ویا میگوید" قلاده که دوتا میشه، واق واق بابات بلند میشه"، ولی هیچ ضرب المثلی برای پوزه بند نداریم و این نشاندهنده اهمیت بیشتر قلاده است.

6- پوزه بند فقط یک پوزه بند است و اصلا تنوعی ندارد، ولی قلاده انواع خیلی زیادی دارد. مثلا بعضی قلاده ها هست که که رویش خار دارد. بعضی هایشان متری است و صاحبانمان میتوانند به واسطه آن ما را کنترل کنند که پایمان را از گلیممان دراز تر نکنیم. بعضی هایشان هست که رنگ وارنگ هستند که معمولا سگهای ماده به گردنشان میبندند تا دل ما را ببرند. بعضی های دیگرش سفید است با چهارخانه های مشکی. بعضی هایش هست که هم کار قلاده را میکند هم پوزه بند، یک چیزی را با قلاده به گردن ما وصل میکنند که هروقت ما هوس کردیم واقی بزنیم یا شکر اضافه بخوریم سریع به ما شوک الکتریکی وارد میکند که خفه شویم.

7- به نظر ما اهمیت یک سگ به قلاده اش است. یعنی هرچه قلاده اش با ارزش تر باشد، ارزش سگ هم بیشتر میشود. مثلا سگ خانه روبرویی مان که گاه گداری میاید و با والده مکرمه همینطور که استخوان پاک می کنند و پشت سر بقیه سگهای محل حرف میزنند، هروقت که صحبت میکند مدام گردنش را تکان میدهد تا قلاده طلایش تکان بخورد و برق بزند و دل والده مکرمه ما را ببرد. تازه ما خودمان در تلویزیون دیدیم که وقتی اوباما رییس جمهور آمریکا شد، اولین کاری که کرد رفت و برای بچه هایش سگ خرید و بچه هایش برای سگشان قلاده خریدند.

اصولا این بود انشاء ما در فواید قلاده و مزایای آن نسبت به پوزه بند.  

+ نوشته شده در 91/02/04ساعت 11 PM توسط دکتر هومن |

خانمه گربه اش رو آورده برای معاینه. میگه از سبدش بیارمش بیرون، برای معاینه؟. گفتم: پ نه پ، میخواین من میرم توی سبد خدمتشون، یه وقت زحمتشون نشه

+ نوشته شده در 90/12/15ساعت 5 PM توسط دکتر هومن |

با مانلی رفته بودیم آبگوشت بخوریم توی ایرانشهر. بعد از کلی معطلی نوبتمون شد و رفتیم تو. همینطور که نشسته بودیم و منتظر بودیم که غذا رو بیارن، دیدم مانلی ذل زده به میز بقلیمون که چهار تا آقا با تبپ بازاری بودن که غذاشون تقریبا تموم شده بود. یه چند دقیقه ایی که نگاه کرد برگشت و گفت:

" بابا چرا آدما غذاشون که تموم میشه و دندونشون رو خلال می کنن هر چند ثانیه یه بار خلال رو از دهنشون در میارن و با دقت به نوکش نگاه میکنن؟ مگه نمیدونن که چی داشتن میخوردن؟" بعد کمی فکر کرد و گفت: درست مثل خانمها که با دهن بسته نمیتونن ریمل بزنن. 

+ نوشته شده در 90/08/27ساعت 9 PM توسط دکتر هومن |

  بعضی وقتها بعضی از حرکتهای اجتماعی چقدر موجب شادی و انبساط خاطر آدم میشود. خیلی

حوصله طفره رفتن ندارم، صاف میرم سر اصل مطلب. منظورم این طرح سرشماری اخیر است که هنوز

هم در حال اجراست. مامور بنده خدا آمده دم در سوالهایی میکنه که جواب همشون میتونست یه پ نه پ

 توپ باشه.نمونه ایی از سوالهایی که ازم پرسید رو براتون مینویسم که ببینید حق با من بود یا نه. بعد ببینید 

من چه حرصی خوردم که نمیتونستم این پ نه پ ها رو بهش بگم و مجبور بودم جوابهای احمقانه به سوالهای

احمقانه بدم.موقعیت خونه ام رو میگم که بتونین تصور کنین. طبقه پنجم یک برج 15 طبقه.



مامور سرشماری : منزل شما به آب لوله کشی مجهز هست؟

من : پ نه پ ، چاه داریم توی زیرزمین با دلو آب میکشیم میاریم بالا که با آفتابه خودمون رو بشوریم.

مامور سرشماری: این که توی قسمت فرزند نوشتین دخترتونه؟

من: پ نه پ، دختر همسایمونه، من چون عقده بابا بودن دارم روزا میاد اینجا من ادای باباشو در میارم

مامور سرشماری: آیا شما شهرنشین هستین؟

من: پ نه پ، اینجا برره ست، ما تابلوش رو عوض کردیم گذاشتیم الهیه.

مامور سرشماری: سرویس بهداشتی داخل منزل هست؟

من: پ نه پ هر کی هرجا دلش خواست خودش رو ول میکنه

مامور سرشماری: پنجره نورگیر داخل منزل هست؟

من: پ نه پ، تمامش رو گل گرفتیم که خودمون رو آماده کنیم واسه خواب زمستانی

مامور سرشماری: سند منزلتون مسکونیه؟

من: پ نه پ تجاریه، منتها ما چون بعضی از اعضای نداشته مان خل هستش، ازش مسکونی استفاده میکنیم.

مامور سرشماری: آیا منزل شما مجهز به سیستم سرمایشی، گرمایشی هست؟

من: پ نه پ، هم دیگر رو موقع گرما فوت میکنیم موقع سرما ها میکنیم

مامور سرشماری: منزل شما اتاق خواب دارد؟

من: پ نه پ ما از اونجایی که مرتاضیم، شبا روی نرده تراس میخوابیم

مامور سرشماری: برای روشنایی منزلتان از نیروی برق استفاده میکنید؟

من: پ نه پ، دوتا مشعلدار استخدام کردیم، شبا میان خونمون رو روشنایی میبخشن

مامور سرشماری: معتقد به دین اسلام هستین؟

این یکی دیگه جواب پ نه پ نداشت. میخواستم بهش بگم فرض کن اگه بخوام نباشم تو کاری میتونی بکنی برام؟

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

+ نوشته شده در 90/08/12ساعت 6 PM توسط دکتر هومن |

  در این که ما ایرانی ها جوگیر هستیم که جای هیچ شکی نیست و دلیل اصلی شکستهای گروهیمان در طول تاریخ برمیگردد به همین جوگیر بودنمان. یک روز جوگیر میشویم و زنده باد میگوییم فردایش باز جوگیر میشویم و مرده باد میگوییم. یک روز یکی را میکنیم مراد و پیشوا، فردایش از بردن نامش حالمان بد میشود. 

  ولی بعضی وقتها این جوگیر بودنمان موجب انبساط خاطر میشود. مثلا همین کنسرت اخیر استاد علیزاده و اجرای آثارش توسط ارکستر سمفونی ملی ایران را برایتان تعریف کنم. از شانس خوبمان برای روز آخر اجرا بلیطی در همان جلوهای سن نمایش نصیبمان شد در سالن برج میلاد. قسمت اول کنسرت ارکستر سمفونی بود و قسمت دوم هم ابتدا ارکستر نواخت و در اواسط کار استاد علیزاده به با ستارش به روی سن آمد که بسیار مورد تشویق حضار قرار گرفت. همگان به افتخار استاد از جای برخاستند و شروع به کف زدن کردند. بعد استاد بروی صندلی جای گرفت و شروع به نواختن کرد و ارکستر هم همراهیش میکرد. در همان یکی دو دقیقه اول استاد چهار پنج باری به نقطه ای در سالن نگاه می انداخت. ناگهان دست از ساز زدن کشید و به همان نقطه انتهای سالن خیره ماند و بعد از چند ثانیه سری تکان داد و یک کلمه را با کمی اندوه و ناراحتی گفت:" صداقت". ناگهان غریو سوت و دست زدن بود که در سالن پیچید. استاد با دست جمعیت را دعوت به سکوت کرد و دوباره این بار بلند تر گفت " صداقت". باز جمعیت این بار بلندتر و با شور بیشتری شروع به دست زدن کردند و جمعیت با ریتم دست زدنشان به تکرار کلمه صداقت پرداختند. و به بغل دستیشان لبخندی میزدند و استاد را با چشم به هم نشان میدادند و میگفتند صداقت و سری تکان می دادند که یعنی" ببین استاد چی گفت ها، صداقت". یکی از وسطهای جمعیت داد زد:" جانا سخن از دل ما میگویی"

استاد علیزاده این بار با تعجب باز جمعیت را به سکوت دعوت کرد و به میکروفون جلوی ستارش اشاره کرد و این بار واضح تر کلمه قبلی را گفت که تازه جمعیت و مسئولین سالن فهمیدند استاد چی میگفته.

" صدا قطعه "


+ نوشته شده در 90/08/03ساعت 4 PM توسط دکتر هومن |

چراغ سبز شد و او راه افتاد میان انبوه ماشینهای دیگر. پیرمرد همانطور که دودستش به فرمان ماشین بود به 30 سال کار کردنش فکر میکرد و بازنشستگیش. بعد از این همه سال کار کردن که نمیتوانست بیکار بماند. دنده را عوض کرد و با خود فکر میکرد این بهترین کاری بود که میتوانست انتخاب کند، مسافرکشی. به هر حال آب باریکه حقوق بازنشستگیش را با این کار کمی پرآب تر میکرد. آها این هم اولین مسافر. سرعتش را جلوی پای مسافر کم کرد.
مرد میان سالی خم شد و با صدای ته حلقی گفت: دربست
از این بهتر نمیشد. تک بوقی زد. مرد درب را باز کرد و روز صندلی عقب جا گرفت و دستش را آرام آورد جلو و به بازوی پیرمرد زد و کاغذی به او داد و همینطور که با دستش فک پایینش را گرفته بود،سرش را  آورد جلو و نجوا کنان گفت :" میرم به این آدرس". کوچه پس کوچه های بالا مالا های شهر بود. در آینه نگاهی به مرد کرد.معلوم بود همین الآن از مطب دندانپزشکی آمده بیرون. به قیافه اش نمی آمد که بخواهد سر کرایه چانه بزند. راه افتاد. باز دوباره در خاطرات خود گم شد. هر جه که فکر میکرد هیچ خاطره یا اتفاق خوش آیندی را در گذشته کاریش نمیدید. با خود فکر میکرد اصلا کاش از اول مسافرکشی میکرد. هم دردسرش کمتر بود هم به هر حال چهارتا آدم میدید، تازه جای پیشرفتش هم بیشتر بود. از این که در اولین روز کارش بعد از بازنشستگی یک مشافر دربست به پستش خورده بود را گذاشته بود به حساب اقبال بالا و خوش شانسی. دست کرد یک 100 تومانی از دسته اسکناسهای خرد جلوی دنده در آورد و بوسید و گذاشت داخل جیب پیرهنش.
گاه گداری به آدرس روی کاغذ نگاهی می انداخت و به راهش ادامه میداد. تقریبا به نزدیکی های مسیر رسیده بودند و پیرمرد طبق عادت همیشگیش سخت در افکار خود غوطه ور بود. مسافر سرش را آرام جلو آورد و آرام زد به بازوی پیرمرد و نجوا کنان گفت: "همینجا پیاده میشم". پیرمرد ناگهان فریاد زد :" یا ابالفضل" و محکم کوبید روی ترمز و ماشین ایستاده نیاستاده، در را باز کرد و دوید سمت پیاده رو که پایش گیر کرد و افتاد وسط شاخه های شمشاد جلوی ساختمان. مسافر با تعجب پیاده شد و آمد سمت پیرمرد و پرسید:" چی شد آقا؟". پیرمرد همانطور که نفس نفس میزد با دست اشاره کرد که جلوتر نرود. مرد مسافر همانطور که دستش به فکش بود پرسید:" میشه بگین چی شده؟" . پیرمرد که کمی آرام  تر شده بود، بلند شد و روی لبه جوب نشست و همانطور که میلرزید رو به مرد کرد و گفت:"چرا زدی به پشتم؟ فکر نکردی من بعد از 30 سال، این اولین روزیه که مسافرکشی میکنم" . مسافر با چشمانی گرد پرسید:" مگه قبلا چی کاره بودین؟"
پیرمرد سری تکان داد و با تلخ خنده ای گفت :" راننده نعشکش"

+ نوشته شده در 90/05/24ساعت 7 PM توسط دکتر هومن |

با مانلی رفتیم بولینگ عبدو برای دیدن فیلم ورود آقایان ممنوع، بغل درب دستشویی، یه در کوچیک بود و روش بزرگ نوشته شده بود ورود آقایان ممنوع. از یه خانمه که داشت رد میشد با تعجب پرسیدم " اینجا فیلم رو نشون میدن؟" خانمه یه نگاه به نوشته روی در انداخت و بعد نگاه عاقل اندر سفیهی به من و گفت نخیر اینجا سالن ژیمناستیک بانوانه!!!
+ نوشته شده در 90/03/29ساعت 1 AM توسط دکتر هومن |

یک خبر خوب برای دارندگان و دوستداران حیوانات

  امروز به همراه دکتر آل داود با آقای دکتر دستور، رییس سازمان دامپزشکی جلسه داشتیم و قرار بر این شد که دستورالعملی برای دارندگان حیوانات خانگی تنظیم کنیم تا نیروی انتظامی به هر کسی برای تردد با حیوانش نتواند برخورد کند و تنها خاطیان و کسانی که دستور العمل را رعایت نکرده اند جریمه شوند. مواردی مثل داشتن شناسنامه بهداشتی، حمل در خودرو در داخل باکس مخصوص حمل حیوانات، پوزه بند برای سگهای بزرگ و...

+ نوشته شده در 90/02/21ساعت 6 PM توسط دکتر هومن |

از آنجا که قرار بود این مطلب در یکی از هفته نامه های محترم چاپ شود اما نشد، یعنی قرار شد که شیر بی یال و دم و اشکم شود، با خودم گفتم همینجا بگذارمش تا کامل آن را بخوانید. به هر حال مطلب طنز است دیگر، برای همین لطفا به کسی برنخورد.


اعترافات یک دامپزشک نادم

با توجه به طرح اخیر که در مجلس مطرح شده و این بار دارندگان حیوانات خانگی و خود حیوانات خانگی و اصولا هر آنچیز که به حیوانات خانگی مربوط می شود را به عنوان سیبل متحرک خود انتخاب کرده اند و این موجودات را سرمنشا تمام آلودگی های عفونی و غیرعفونی و فرهنگی دانسته اند و کسانی که از آنها نگهداری میکنند یا به نوعی با آنها در تماس هستند را فریب خورده فرهنگ منحط غرب دانسته و مستوجب تکفیر و پرداخت جریمه دانسته اند، بر خود لازم دانستم تا قبل از آنکه کس دیگری یا دادگاه صالحه ایی بخواهد به جرایمم رسیدگی کند، خود به تک تک گناهانانم در این مورد اعتراف کنم.

 1 من اعتراف می کنم در طول زندگی، از همان عنفوان کودکی به حیوانات بخصوص حیوانات خانگی علاقه مند بودم و همین امر موجب شد تا رشته دامپزشکی را برگزینم و تا به امروز که این طرح نمایندگان محترم مجلس را خواندم، فکر میکردم که اینها موجودات مهربانی هستند که نگاه کردن به چشمان مهربانشان و نوازششان میتواند موجب آرامش شود، حال فهمیدم که این موجودات پلید در پشت این چهره معصومشان چه نیات شومی در سر می پروراند و به قول نماینده محترم کلیمیان در مجلس تا چه اندازه به تهاجم نرم کمک میکنند. البته من در برخورد با این موجودات در زمان معاینه یا آمپول زدن فقط مورد تهاجم سخت آنها مانند گاز گرفتن یا چنگ انداختن قرار می گیرم.

 2  من اعتراف می کنم از حدود 15 سال پیش تا بحال صدها یا هزاران حیوان خانگی را در بخشهای داخلی و جراحی مداوا کرده ام و با این کار باعث نجات جان کثیف آنها شده ام و همچنین با تزریق واکسنهای دوره ایی و درمانهای ضدانگل باعث شدم تا این موجودات سالم بمانند واحتمال انتقال بیماریهای مشترک بین انسان و دام از بین برود،  فلذا خود می دانم که با انجام این کارهای احمقانه، لطمه بزرگی به سلامت جامعه وارد کرده ام.

 3 من اعتراف می کنم تا بحال چندین بار چه لفظی چه فیزیکی چه شیمیایی با انسانهای شریفی که مشغول اذیت و آزار این موجودات کثیف وغربزده بوده اند، درگیر شده ام و در مواردی که کار به آجان و آجان کشی رسید، مسلما نیروی انتظامی با درایت تمام، حق را به آن انسانهای شریف می دادند. الآن و بعد از مطرح شدن این طرح هوشمندانه، دارم می فهمم که آن نگاه تمسخرآمیز توام با ترحم که آن آقای پلیس به من می کردند و میگفتند:" آخه به خاطر یه سگ؟؟؟ آقای دکتر!"  چقدر پرمعنی بوده و من نفهمیده بودمش!

 4 من اعتراف می کنم که تا بحال فکر میکردم که طبق اسناد تاریخی موجود، سگ اولین بار در زمان جنگهای پارس و روم، از ایران به اروپا برده شده، حالا نگو این غربی های نامرد قبل از ما این موجود غربزده را کشف کرده اند و برای تهاجم فرهنگی تاریخ نگاران را مجبور به قلب تاریخی کرده اند، همانطور که در طرح نمایندگان مجلس به تصریح به آن اشاره شده.

 5 من اعتراف می کنم که تا بحال فکر می کردم در مملکت ما امور مربوط به حیوانات به سازمان دامپزشکی مربوط می شود، اما در طرح اخیر، دوستان عزیز مجلس همه ارگانها و وزارتخانه ها از قبیل وزارت کشور، وزارت بهداشت، شهرداری و حتی غیره، مورد سوال و نظرخواهی قرار گرفته اند الا سازمان دامپزشکی. به هر حال اگر این طرح تصویب شود از آنجا که دامپزشکانی که در این امر تخصص دارند یا باید بروند غاز بچرانند یا باید بروند کشکشان را بسابند، در آن صورت از دوستان مقیم مجلس خواهشمندم دستورالعملی به وزارت کشاورزی در خصوص در اختیار قراردادند تعداد لازم غاز و مقدار متنابهی کشک( از نوع مخصوص گوسفندی که به این راحتی ها سابیده نشود) به این اقشار زحمت کش صادر کنند. البته اگر غاز و کشک برای ایشان پیدا نشد، مسئله ایی نیست، این قشر زحمتکش، میتواند خود را برای نمایندگی دور بعد مجلس کاندید کنند. وهمچنین به علت مهاجرت تعداد متنابهی از دارندگان حیوانات خانگی به خارج از کشور، دستورالعملی به وزارت امور خارجه، و به علت ناراحتی های روحی بعد از جدا شدن از حیوانشان، دستورالعملی به جامعه روانشناسان، در مورد عدم واردات لوازم مربوط به حیوانات، دستورالعملی به وزارت بازرگانی در موارد فوق ابلاغ شود و در هر حال اصلا سازمان دامپزشکی را در این مسئله بازی ندهند !. اینجوری هم سر مجلیسان عزیز گرم می شود هم سر مابقی جامعه.

 6 من اعتراف میکنم که در زمان دانشجویی و بعدا در دوره های بعد از دکتری، در داخل و خارج از کشور، وقت گرانبهای خود را به بطالت در مطالعه و تحقیق در زمینه آناتومی، بیماریهای داخلی، جراحی های تخصصی و... حیوانات بی ارزش خانگی صرف کرده ام. اگر این طرح زودتر از این و در آنزمان مطرح شده بود، بجای اینهمه وقت تلف کردن در امر منحوس و وارداتی حیوانات خانگی، به مطالعه در زمینه حیوانات داخلی چون خر میپرداختم.

 7 من اعتراف میکنم تصورات من از مسایل مختلف ازجمله اعتقادی کاملا اشتباه بوده. من تا بحال فکر میکردم آن سگی که با اصحاب کهف به خواب رفت و جزو افراد مقرب درگاه الهی شد، یا آن سگی را که خداوند در سوره مائده به آموزشش توسط انسان توصیه کرده و یا قوانینی و مطالبی که در رسالات دینی در مورد سگ تعلیم دیده هست، در مورد همین سگهایی است که من در پیرامونم یا محیط کارم میدیدم، حال نگو آنها با اینهایی که دوستان میگویند، تومنی دوزار فرق دارند، ظاهرا آنها از گونه ایی دیگر بودند، نه مانند اینها غربزده.

 8 من اعتراف میکنم که تا بحال فکر می کردم که معضلات اصلی مملکت ما بیکاری و اعتیاد و مراودات خارجی و ایدز و بالا بودن درصد طلاق و... موضوعاتی از این دست است. حال بعد از خواند این طرح به کوردل بودن و اشتباه دیدگاه خود پی برده و فهمیدم که بزرگترین معضل ما ایرانیان همین نگهداری از سگ محسوب می شود. خب معلوم است که شما وقتی از سگ نگهداری کنید وقتتان گرفته می شود، پس بیکار میشوید، بعد چون بی کار شدید میروید معتاد می شوید، بعد به خاطر مشکل در مراودات خارجی، ایدز میگیرید، بعد هم خوب مسلما از همسرتان جدا میشوید و درصد طلاق را بالا میبرید. می بینید؟ به همین سادگی است که گفتم. اگر از همان اول سگ نگه نمی داشتید این همه بلا سر خود و آحاد جامعه نمی آوردید.

 9 من اعتراف می کنم که تابحال فکر می کردم که دوست داشتن حیوانات سرمنشا و آغاز دوست داشتن انسانهاست و بالعکس کسانی که حیوان ستیز هستند مستعد کودک آزاری و آدم کشی هستند. البته بگویم، این تلقینات اشتباه، به خاطر خواندن خاطرات قاتلین زنجیره ایی مانند بیجه و خفاش شب به ذهنم متبادر شده بودند که هر دویشان قبل از آدمکش شدن، سگ ها را دار میزدند!. حال بعد از خواندن این طرح فهمیدم که تا چه اندازه در اشتباه بودم. به گفته یکی از طراحان این طرح:" هرچه علاقه انسان به حیوانات بیشتر شود، تمایلش به انسانها کمتر می شود و علت تمایل بیش از اندازه غربی ها به نگهداری از حیوانات به خاطر بنیان ضعیف خانواده در آنجاست که برعکس بنیان قوی خانواده در ایران است." در این مورد من فکر میکنم یا، من تا بحال به اشتباه و در اثر بیسوادی،  جدول مقایسه آمار طلاق در کشورهای مختلف را برعکس نگاه میکردم و فکر میکردم که ما بالاترین میزان طلاق را در دنیا داریم و یا این که، فرق بنیان قوی و بنیان ضعیف را نمی دانستم که چیست که با این توضیح که ایشان زحمت کشیدند دادند، فرقش قشنگ رفت توی مغزم.

 10 در پایان امیدوارم که خداوند از گناهان همه ما بگذرد و همه ما را به راه راست هدایت کند و همچنین از آفریدن موجوداتی از این دست که هم موجب آزار خود و هم ما میشوند خودداری کند و همچنین نمایندگان طراح این طرح بدانند که حد اقل من یک نفر بعد از خواندن این طرح به خیلی چیزها از جمله روح، اعتقاد راسخ پیدا کردم. با احترام دامپزشک نادم  

+ نوشته شده در 90/02/13ساعت 3 PM توسط دکتر هومن |

 

لینک دو مطلب جدید را گذاشتم تا در صورت تمایل مطالعه کنید

اول مقاله همشهری در مورد طرح مجلس در مورد سگ ها

دوم مقاله و مصاحبه واشینگتون تایم در مورد ببر و شیرهای باغ وحش تهران

+ نوشته شده در 90/02/06ساعت 4 PM توسط دکتر هومن |

  خیلی دوست دارم قیافه مادرم را در پایان این خاطره تجسم کنید.
من در یک خانواده فرهنگی به دنیا آمدم. پدرم چندین سال معلم بود و بعد به شرکت نفت رفت و مادرم تا پایان خدمتش معلم باقی ماند تا بازنشسته شد. کلا معلم بودن و اصولا فرهنگی بودن در خانواده ما مسبوق به سابقه بوده وهست.برادرم از همان کودکی به دنبال موسیقی و تدریس آن رفت و الآن در فرنگ کیا و بیایی دارد. من خودم زمان دانشجویی تدریس خصوصی میکردم و ممر درآمد خوبی بود برایم، در کنار این که خود را فردی فرهنگی معرفی میکردم، ویا مثلا پدربزرگ مادریم سالها پیش مدرسه ایی در آمل ساخت و تقدیم به آموزش و پرورش آن موقع ها کرد. گرچه بعد ازانقلاب مانند خیلی چیزهای دیگرنامش را تغیر دادند ولی برایم جالب است که هنوز مردم آمل آن مدرسه را "شریعت زاده" خطاب می کنند و کلا یکجورایی برای ما فرهنگی بودن ارج و قرب خاص خود را دارد. ما از آن دسته دانش آموزانی بودیم که در زمان مدرسه تا موضوع علم بهتر است یا ثروت را برای انشاء میدادند، سریع مینوشتیم که البته برما دانش آموزان واضح و مبرهن است که علم بهتر از ثروت است وباقی قضایا. البته الآن که سنمان رفته بالا کمی در این تقابل علم و ثروت و این که کدامشان واقعا بهتر است دچار تشویش و تردید و تشکیک فلسفی شده ایم !.  
بگذریم، تا قبل از هفت سالگیم، مادرم گاهگداری مرا هم با خود به مدرسه میبرد، مثلا روزهایی که کارگرمان نمی آمد برای نگهداری من. بچه های حدود سیزده، چهارده ساله کلی ذوق میکردند که با پسرکوچک معلمشان در سر کلاس بازی کنند و دور از چشم مادرم شکلکی هم برایم در بیاورند تا باعث خنده ام شود و کلاس را برای چند ثانیه ای بهم بریزند. 
 یادم هست وقتی بزرگتر شدم، صحیح کردن ورقه های امتحانی شاگردان مادرم را خیلی دوست داشتم و گاهی نوشته های شاگردان بقدری خنده دار بود که از فرط خنده اشک به چشم آدم می آمد. گذشته از نوشته های آخر ورقه امتحانی و خواهش و تمنا هایی که مثلا پدرمان مریض بود و یا اسباب کشی داشتیم و بهانه هایی از این دست که تو را به خدا خانم به ما نمره بدهید، بعضی ها هم با توجه به اتفاقات اول انقلاب که سالهای ابتدایی خود را طی می کرد و توصیه هایی که والدین در مورد تعریف و تمجید از انقلاب به فرزندانشان می کردند، ناخودآگاه تاثیر مستقیم می گذاشت روی همه چیزشان از جمله پاسخ هایشان به سوالهای امتحانی و از آنجا که درس تاریخ میتواند جای خوبی برای این عرض اندام باشد، فرصت مناسبی بود تا بعضی از این پاسخ ها را بخوانم و بخندم. مثلا یادم هست، سوالی این بود که خط میخی توسط چه قومی ابداع شد و ادامه استفاده از این خط را توضیح دهید. میدانید جواب چه بود؟ جواب: خط میخی اولین بار توسط فینیقی ها اختراع شد و انقلاب اسلامی ما نقش مهمی در رواج و توسعه آن داشت !!!. در همان سالهای کودکی با خود فکر می کردم که والدین این کودک مدام در خانه به او تلقین انقلابی می کنند. 
 در میان آنهمه خاطرات که با مادربه مدرسه میرفتم و رخ میداد، یکیش مانند یک فیلم کوتاه جلوی چشمم است و هرگاه آن را به یاد می آورم ناخودآگاه خنده ام میگیرد. حدودا شش ساله بودم و روزی از روزهای اواخر شهریورماه با مادر به مدرسه میرفتیم. خوب یادم هست که در اتوبوس دو طبقه و به اصرار من در طبقه بالا نشستیم. مدرسه ها هنوز شروع نشده بود و مادر تنها برای دادن چند برگه و امضاء چند برگه دیگر به مدرسه میرفت. دم درمدرسه، خانم قدیری سرایه دار مدرسه نشسته بود که با دیدم مادرم بلند شد و سلامی کرد.مدرسه آن پائین مائین های شهر بود و آدمهایش با تیپ های خاص خودشان. در حیاط مدرسه شاگردان و والدینشان در تردد بودند. بعضی از والدین خوشحال و خندان کارنامه بچه شان را گرفته بودند و راضی از نمرات بچه شان در حال ترک مدرسه بودند که تعدادشان زیاد نبود. عده دیگری در حال دعوا کردن بچه هایشان بودند و در حالی که در گذر از حیاط بودیم جمله های جسته گریخته ای به گوش میرسید که: " ذلیل مرده اینقدر گفتم درس بخون" ، " خاک بر اون سرت کنن گنده بک" ، " میمردی یه کم بیشتر میخوندی درساتو؟" . بعضا صدای پس گردنی و توسری خوردن هم به گوش می رسید. به دفتر رسیدیم و معلم ها و مدیر مدرسه مشغول بحث و سروکله زدن با والدین بودند. مادرم مرا گوشه ای نشاند و رفت سراغ کارهایش. خانم مدیر که اسمش یادم نیست جلو آمد و با لهجه شیرین ترکی، کمی قربان صدقه سر و شکلم رفت و استکان چای خودش را با مهربانی جلوی من گذاشت و برگشت و داد زد:" گدیری، آهای خانم گدیری، گند بیار برای این آگا کهچولو".موهای رنگ کرده بلوندی داشت که به کت و دامن آبیش اصلا نمی آمد. قبل از انقلاب ظاهرا این لباس فرمشان بود. بعد برگشت و به یک خانم چادری که گوشه دفتر ایستاده بود با سرو چشم و ابرو، مادرم را نشان داد. زن مثل فنر از جا پرید و رفت گوشه لباس مادرم را گرفت و شروع کرد به گریه کردن و به ترکی حرف زدن. مادرم با تعجب سعی کرد گوشه پیراهنش را از دست زن درآورد ولی زن که انگار به ضریح امامزاده ای چنگ زده بود ول بکن قضیه نبود. مادرم با استیصال نگاهی به خانم مدیر کرد و خانم مدیر جلو آمد و به ترکی چیزی به آن زن گفت و زن با شک و تردید که انگار میترسید اگر مادرم را ول کند، مادرم چون آهویی تیزپا از دستش دربرود، گوشه لباس مادر را ول کرد. مادر به زن گفت که چه می خواهد؟. زن که انگار داغ دلش را دوباره تازه کرده باشند رفت و دختربچه ای را که معلوم بود دخترش است را آورد جلو و وقتی رسید جلوی مادرم، دوبامبی کوبید توی سر دختر. قیافه دختر برایم آشنا بود. به واسطه قد کوتاهش جزو ردیف اولی ها بود و وقتی من با مادر به کلاس میرفتم و من زیر میز مادر مینشستم، روبروی من قرار می گرفت. مادرم با دلخوری دخترک را که اشک در چشمش حلقه زده بود به سمت خود کشید و گفت:" خانم چرا اینجوری می کنین؟" زن همانطور که گوشه چادرش را به دندان گرفته بود با لهجه خاص خودش گفت:" هرچی میکشم از دست این مادر مردست، هرچی میگم درس بخون، نمره ات خوب بشه، به خرجش نمیره" بعد باز دوباره آمد جلو که بزند بر سر دخترک که مادر نگذاشت، پس گوشه لباس مادر را گرفت و این بار با صدای پائین تری گفت:" خانم جان، هر بار که این ورپریده تجدید می آره، باباش منو کتک میزنه و  میندازه زیر مشت و لگد، اینقدر میزنه که سیاه و کبود میشم". بعد گوشه چادرش را زد کنار و می خواست لباسش را هم کنار بزند که خانم مدیر به ترکی تشری زد و مردهایی که در گوشه دیگر دفتر مشغول گرفتن کارنامه ها بودند را نشان داد که زن از صرافت نشان دادن بدنش به مادرم افتاد. زن با تضرع نگاهی به مادرم کرد و با لحنی بغض آلود گفت:" خانم جان، پارسال رفوزه شده، اگه امسال هم رفوزه بشه باید بره شبانه، تو رو خدا خانمی کن و نمره بهش بده، جای دوری نمیره" بعد نگاهش به من افتاد و سریع جستی سمت من زد و سر من را بوسید و گفت:" تو رو به جون این پسر گلت". با این که چادرش بوی پیازسرخ کرده و قرمه سبزی را باهم میداد، ولی زن مهربانی به نظر میامد و دوستش داشتم. مادر همراه آهی که می کشید پرسید که اسم دخترش چیست؟ زن با عجله و خوشحالی نام دخترش را گفت. مادرم به سمت کمد برگه های امتحانی رفت و من دیدم که مدیرلبخند و نگاهی به زن کرد و زن با چشم و گرداندن سرو گردن قربان صدقه خانم مدیر میرفت.
بعد از دقیقه ایی مادر در حالی که برگه دختر را در می آورد، نگاهی به برگه کرد و بعد ناگهان مثل برق گرفته ها رو به مادر دختر کردو گفت:" این که شده 2؟؟؟ من چه جوری به این بدم 10؟ " زن نگاهی به مادر کردو گفت:" یه جوری بدین دیگه خانم دبیر، یه جوری بدین". مادر نگاه مستاصلی به خانم مدیر انداخت و گفت:" خانم مدیر من نمیتونم 8 نمره ارفاق بدم، اصلا شدنی نیست" . خانم مدیر چشمکی به مادرم زد و گفت:" حالا شوما خانم دبیر یه تجدید نظری بهکنین دیگه". مادر نگاهی دوباره به برگه انداخت و گفت:" آخه چه تجدید نظری خانم مدیر؟ گرفته 2، مرکز استان فارس رو نوشته بندرعباس، رود مرزی ایران رو نوشته باتلاق گاوخونی، آخه من چجوری بهش نمره بدم؟". خانم مدیر، مادر را به گوشه ای کشید و آرام چیزهایی میگفت که من نمیشنیدم. رو به دختر کردم. چشمان ریزی داشت. همین که دید نگاهش میکنم، با چشم و ابرو بهم فهماند که من هم چیزی به مادر بگویم و دادخواهی بکنم. شانه هایم را بالا انداختم و به او فهماندم که مادرمن از این شوخی ها با کسی ندارد. نگاهش را برگرداند و لب ورچید و ایشی کرد که من آنموقع ها معنیش را نمیفهمیدم. من روی صندلی نشسته بودم و پاهایم را که به زمین نمیرسید را تکان میدادم و به مادر و خانم مدیر نگاه میکردم. مدیر پچ پچ میکرد و مادر میان صحبت های او میدوید و جملاتی مانند " آخه نمیشه"، " می دونم، همه گرفتارن" ، " خانم مدیر، آخه 8 نمره؟؟؟ اگه 9 شده بود، 8 شده بود یه چیزی، ولی من چه جوری 2 رو بکنم 10؟" را از او می شنیدم. خانم مدیر برگشت و در حالی که شانه هایش را به معنی این که نتوانسته کاری برای آن زن بکند برای او بالا انداخت و با چشم اشاره کرد که خودش وارد بازی شود. زن دوباره خیزی برداشت و گوشه لباس مادر را گرفت و شروع کرد به گریه و آوردن هزارو یک دلیل که مادرم نمره دخترش را بدهد و او را از رفوزه شدن برهاند. مادر خیلی آرام لباسش را رهانید و زن را بروی صندلی نشاند و خود پیش او نشست. خیلی آرام و شمرده شروع کرد برایش صحبت کردن:" خانم عزیزم، ببین من یک معلمم. من درس میدم و دانش آموز هم باید درس بخونه. این چیزایی که من و همکارهام به بچه های شما یاد میدیم باعث میشه که اونها بعدها که بزرگ شدن و برای خودشون کسی شدن، از این چیزهایی که یاد گرفتن برای پیشرفت زندگی خودشون و مملکتشون استفاده کنن. همین بچه هایی که الآن شما اینجا میبینین مثل بچه خودتون، بعد ها شغلهای مهمی پیدا میکنن، برای خودشون کسی میشن، با شخصیت میشن و به کشورشون خدمت میکنن. من چطور میتونم به بچه شما که از درس جغرافیا 2 گرفته بدم 10؟ فردا که وارد جامعه بشه، فکر نمیکنی که این ندونسته ها بعدها باعث سرخوردگی خودش و آدمهایی که دورو برش هستن بشه؟" مادرم دقیقا مانند یک خانم معلم توضیح می داد و زن با نگاهی کنجکاوانه تمام حرفهای مادر را گوش می کرد و کلمه ای حرف نمیزد. حرفهای مادر هم که تمام شد باز همانطور چند لحظه ایی ساکت مادر را با نگاهی تحسین آمیز زیرنظر گرفت. مادر که این سکوت را دید، نگاهی به خانم مدیر انداخت و لبخندی زد که یعنی بلآخره به طرف فهمانده که داستان چیست. زن بعد از سکوت چند ثانیه ای اش ناگهان باز گوشه لباس مادر را گرفت و با صدای بلند گفت:" این ذلیل مرده چه میدونه که شغل مهم چیه؟ این ذلیل مرده چه میدونه شخصیت چیه؟ این دخترمو شما نمره بهش بدین، من همون شونزه هیفده سالگی شوهرش میدیم بره، بیخود میکنه بخواد برا خودش کسی بشه." بعد آرام سرش را آورد جلو ترو همانطور که با کف دستش اشاره به مادرم میکرد  آرامتر در گوش او گفت:" حالا آخر آخر آخرش هم اگه بخواد کسی بشه، که ما انتظاری نداریم خیلی شغل با شخصیتی پیدا کنه که..." بعد همانطور که حرف میزد شروع کرد بازوی مادرم را گرفتن و ادامه داد:" همین که یه معلمی، چیزی مثل شما هم بشه برای ما کافیه دیگه!!!".
   بعد به پشتی صندلی لمی داد ومانند کسانی که معادله ریاضی سختی را حل کرده اند با لبخند پیروزمندانه ای شروع کرد به مادرم ذل زدن. مادرم با دهانی باز و چشمانی گرد به او می نگریست و خانم مدیر مانند کسانی که یک فیلم را چند بار قبلا دیده اند و الآن دارند برای بار چندم نگاه میکنند، دستش را بزیر چانه اش زده بود و داشت قیافه بهت زده مادر را مینگریست.
*** 
 داشتیم طول حیاط را طی می کردیم تا برگردیم خانه که زن در حالی که دست دخترک را گرفته بود از کنارمان گذشت و داشت با او میگفت:"  جوون مرگ شده این بار هم نمره ات رو گرفتم، اگه یه بار دیگه مدرسه منو بخواد نمیام ها، با اون پدر هاف هافوت بیا دفعه بعد ببینم میتونه برات نمره بگیره یا نه؟". دختر که تقریبا داشت در کنار مادرش میدوید برگشت و نگاهی به من کرد و لبخندی از سر پیروزی زد وهمراه مادرش در شلوغی جلوی درب مدرسه گم شد. آن روز گذشت و تنها چیزی که در ذهن من باقی ماند این بود که خانم قدیری برایم قند نیاورد و من چایی ام را تلخ تلخ خوردم و اینکه مادر آنقدر عصبانی بود که اصرار من برای این که در راه بازگشت هم در طبقه دوم اتوبوس بنشینیم فایده ای نداشت.
***
 چند روز پیش در یکی از دوایر دولتی با همکارم پیگیر طرحی بودم که در رابطه با حیات وحش و زیست بوم جانوری بود که در حال انقراض است. ماه ها بود که امروز و فردا می کردند. پیش هر مسئولی که میرفتیم، نگاهی به طرح می انداخت و ابراز رضایت میکرد اما در نهایت میگفت، مدیرکل باید نظر دهند. بلآخره وقت ملاقاتی به ما دادند که با مدیرکل جلسه ای داشته باشیم. روز موعود نیم ساعت زود تر به دفترش مراجعه کرده بودیم. 2 ساعت بعد از زمان قرارمان ما را به حضور پذیرفتند. داخل اتاق که شدیم خالی بود. مستخدم گفت منتظر باشید، می آیند. با همکارم نشسته بودیم که سه آقای کاملا با شمایل مدیر و یک خانم با چادری سیاه آمدند و بعد از سلام نشستند. یکی از آقایان شروع به سوالاتی کرد و من هم توضیحات لازم را برایش میدادم و خانم چادری لابلای حرفهای ما چیزهایی را یادداشت میکردند. آقایی که با من حرف میزد مدام راجع به نحوه زنده گیری جانور میپرسید و من هرچقدر سعی می کردم با زبان ساده موضوع را برایش توضیح بدهم افاقه نمی کرد و باز نمیفهمید و میپرسید. یکجا که دیگر خسته شده بودم، نگاهی به همکارم انداختم که او ادامه دهد. همکارم با قیافه حق به جانب اشاره ایی به خانم کرد و گفت :" خانم منشی دارن یادداشت میکنن، اگر به یادداشت هاشون مراجعه کنیین میبینید که دکتر توضیح کامل رو دادن و اگر...". که دیدم آن سه تا آقا خود را کمی جمع و جور کردند و گفتند که خانمی که ما فکر می کردیم منشی جلسه هستند، مدیرکل مذبور می باشند. من و همکارم نگاه عاقل اندر سفیهی به هم انداختیم و بعد رو به خانم کردم که با چشمان ریزشان مرا می پائیدند و گفتم:" خانم مدیرکل، زنده گیری این جاندار خیلی کار سختی نیست، من در تحقیقم توضیح داده ام که این کار را قبلا در دشت ناز کرده ایم". خانم مدیرکل نگاهی به من انداختند و همانطور که با خودکارشان روی میز رنگ میگرفتند، پرسیدند:" یعنی حوالی باتلاق گاوخونی؟" . من با چشمانی گرد تا آمدم توضیح دهم که از دشت ناز تا آنجایی که ایشان میگویند چندصد کیلومتری فاصله هست، که یکی از همان آقایان با دست پاچگی گفتند:" خانم دکتر، اون که دیگه نیست". و لبخند نخودی به هم حواله دادند. خانم مدیرکل هم با تفرعن گفت:" عجب، فکر میکردم حداقل توی آذربایجانمون هنوز داشته باشیم از اینها". تن صدایش برایم آشنا نبود ولی هرچه بیشتر در چشمان ریزش دقت می کردم حس می کردم قبلا این خانم را یک جایی دیده ام.
***
 من هم دوست دارم قیافه مادرم را الآن بعد از خواندن این خاطره ببینم. ولی مطمئنا هیچگاه برایش بازگو نمی کنم. خواهش می کنم شما هم اگر روزی مادر مرا دیدید، به روی خود نیاورید.
   
+ نوشته شده در 89/12/14ساعت 2 AM توسط دکتر هومن |

همانطور که در خبرها خوانده اید 39 نماینده مجلس طرحی در مورد برخورد با دارندگان حیوانات خانگی مطرح کرده اند.  بر خود دانستم که با توجه به درایت آقای دکتر تابش به عنوان رئیس فراکسیون محیط زیست مجلس شورای اسلامی نامه ای بدهم و دادخواهی برای این زبان بسته ها بکنم.


به نام خدا

ریاست محترم کمیسیون محیط زیست مجلس شورای اسلامی، جناب آقای دکتر تابش

با سلام

احتراما در مورد طرحی که 39 تن از همکارانتان در مجلس در مورد برخورد با حیوانات خانگی ارایه داده اند، مطالبی به نظر اینجانب میرسد که خدمتتان عرض خواهم کرد:

    متاسفانه این طرح بسیار غیرکارشناسانه و باسطحی نگری به مسئله نگهداری از حیوانات خانگی پرداخته است. در این طرح ازنگهداری حیوانات خانگی به عنوان"معضل" سالهای اخیر نام برده شده، در حالی که در جامعه کنونی که با مشکلات بسیار اساسی و ریشه ایی دست درگریبان است، شاید نگهداری از حیوانات نتنها معضل محسوب نمیشود، بلکه باعث تلطیف فضای خانه ها و سرگرمی بی ضرری برای نسل جوانمان باشد.

    جناب رئیس، من وارد مسئله نجاست سگ نمیشوم زیرا در حوزه تخصصی من نیست، اما به عنوان دامپزشکی که سالیان سال است با حیوانات خانگی و حیات وحش کار میکنم و کتب، مقالات و تحقیقاتی در این زمینه تالیف کرده ام خدمتتان عرض میکنم که اگر حیوانی از نظر بهداشتی و واکسیناسیونها و معاینات دوره ای تحت نظارت دامپزشک باشد، از لحاظ بیماری زایی خطر کمتری از یک انسان برایمان دارد، پس بالطبع به قول طراحان این طرح، معضل بهداشتی برای جامعه بوجود نمی آورد، حال اگر کسانی این نکات بهداشتی را رعایت نکند در وحله اول خود وخانواده اش در خطر قرار میگیرند. معضل بهداشتی اصلی توسط حیوانات خیابانی و ولگرد که در شهر و حاشیه شهر تردد میکنند و متاسفانه هیچ فکری به حالشان نمیشود ایجاد می شود، نه حیوانات خانگی که هر ماه معاینه شده و واکسن ها دوره ای شان را میخورند.

    در مورد این جمله طراحان محترم در مورد حیوانات خانگی که: "معضل فرهنگی-اجتماعی و نوعی تقلید کورکورانه از فرهنگ مبتذل غربی است " باید خدمتتان عرض کنم که گذشته از این که اولین بار اقوام ما یعنی آریایی ها حدود 17 هزار سال پیش سگ را اهلی کردند و در جنگهای ایران و روم بود که سگ از ایران برای املین بار به اروپا و غرب برده شد و گذشته از این که پدر تمام نژادهای سگهای دنیا سگ سالوکی است که در زمان سلوکیان در ایران نگهداری میشده، بلکه ذکر این نکته را ضروری میدانم که تحقیقات علمی و قابل استناد در دانشکده های معتبر جهان نشان داده که نگهداری از حیوانات در زمان کودکی باعث سلامت روانی بیشتر میشود و برعکس این مدعا در قاتلین زنجیره ایی و افراد افسرده مشاهده میشود که حیوان آزاری درصد بالایی در میانشان دارد، به طور مثال میتوانید به خاطرات و اعترافات بیجه و خفاش شب مراجعه کنید که قبل از آدمکش شدن، سگ ها را دار میزدند!. همچنین در تحقیقات روانشناسی جدید از نگهداری از حیوانات برای درمان افرادی که مشکلات روحی دارند استفاده میشود(pet therapy). حال اگر تعداد بسیار قلیلی به واسطه حیوان خانگی به دنبال کسب توجه هستند را نمی توان به عموم کسانی که از حیوان خانگی خود نگهداری می کنند بسط داد، چه بسا افرادی به واسطه آرایش موی سر یا لباس مارک دارشان به دنبال کسب توجه اطرافیانشان برمی آیند.

   جناب رئیس، من حقوق دان نیستم اما میدانم داشتن حیوان تا موقعی که قوانین جاری کشور رعایت شود و شاکی خصوصی نداشته باشید، جرم محسوب نمیشود و جزایی در پی نخواهد داشت. در ضمن در رسالات آیات عظام احکامی در مورد سگ صادر شده به نام حکم کلب معلم که به صراحت عنوان شده که چنانچه کسی سگ آموزش دیده و ترببیت شده ایی را مورد آزار قرار دهد، مستوجب پرداخت دیه میباشد، حال آیا این طرح در تعارض مستقیم با احکام آیاتی چون امام راحل نیست؟

   همانطور که عرض کردم این طرح دارای مشکلات عدیده ایی و غیر کارشناسانه ایی است، از جمله: الف) چنانچه حمل سگ با خودرو ممنوع شود، صاحبان آنها در زمان معاینات دوره ایی یا بیماری ها و حوادث به چه وسیله حیوان خود را به دامپزشک ارجاع دهند؟ ب) تا وقتی که متولی سلامت حیوانات سازمان دامپزشکی کشور میباشد، چطور تصمیم گیری در این زمینه به وزارت بهداشت محول میشود؟ ج) در این طرح تصریح شده که متخلف جریمه نقدی شده و سگش به عنوان جریمه"ضبط" خواهد شد! آیا محلی برای حیوانات ضبط شده در نظر گرفته میشود؟ آیا حیوانات ضبط شده معدوم میشوند؟ آیا سگ ها را برای مدتی ضبط می کنند و باز به صاحبشان عودت خواهند داد؟      

  صنعت حیوانات خانگی و لوازم جانبی آن در جهان در ردیف صنایع غول جهان مانند نفت، اسلحه، پوشاک وغذا  قرار دارد و سالیانه میلیارد ها دلار از این صنعت به جیب کمپانی های تولید کننده این صنعت روانه میکند. با تصویب این طرح، پتانسیل بالای کشور ما در این زمینه از بین رفته و میتواند تعداد زیادی از افراد که در این حرفه فعالیت میکنند را از کار بیکار کند که طبعات منفی آن را شما بهتر از من میدانید.

با توجه به استفتاء ایی که اخیرا از مقام معظم رهبری در مورد نگهداری از سگ خانگی و حکم آن شده بود و جواب دفتر معظم اله " فی نفسه اشکاری ندارد" بوده و همچنین نظر تقریبا مشابه دیگر آیات عظام، و با توجه به این که در تمام رسالات دینی احکام نگهداری و رفتار با سگ ذکر شده ( زیرا چیزی که نگهداری آن ممنوع باشد که احکام نگهداری برایش وضع نمیشود) آیا تصویب این حکم مخالفت با نظرات و احکام ذکر شده نیست؟

    با توجه به اتفاقات و توجه جهانی به وقایع داخلی کشورمان و رسانه های معاند که منتظر بهانه ایی برای ایجاد فضای مسموم علیه ما هستند، تصویب طرح هایی از این دست میتواند خوراک مناسبی برای تاریک نشان دادن فضای داخل کشورمان برای آنها باشد.

   جناب رئیس، مانند خیلی از مسائل دیگر که در ابتدا با برخورد قهری مواجه شدند ولی در نهایت مجبور به قبول آنها توسط مسئولین و مردم شد، مسئله حیوانات خانگی نیز به همین سرنوشت دچار خواهد شد. پس بهتر است بجای پاک کردن مسئله و جاروب کردن آن به زیر فرش، به فکر فرهنگ سازی جامعه و آشنا نمودن آحاد مردم بخصوص کودکان با حیوانات باشیم که توصیه پیامبر اکرم و ائمه اطهار است. 

در پایان کلام زیبای مولای متقیان را در مورد سگ می آورم تا حسن ختامی بر این نامه باشد   

محسنّات سگ در کلام زیبای امیر مومنان حضرت علی (ع)

قال علی: طوبی لمن كان عیشه کعیش الکلب ففیهعشرة خصال فینبغی ان یکون کلها فی ا لمؤمن . امام علی (ع) میفرمایند : خوشا بحال کسی که زندگیش همانند زندگی سگ باشد .در سگ 10 خصلت پسندیده است که مومن به داشتن آنها سزاوار است :

1- لیس له مقدار بین الخلق و هو حال المساکین .

سگ در ميان مردمان ، قدر و قیمتی ندارد که این حال « مساکین » است . (مؤمن به دنبالشهرت و انگشت نمائی نیست) .

2- ان یکون فقیرالیس له مال و لا ملک و هو صفة المجردین .

سگ ، مال و مِلکیندارد که این صفت « مجردین » است . ( مؤمن به دنیا دلبستگی ندارد) .

3- لیس له مأوی معلوم و الارض کلها له بساط و هو من علاماتالمتوکلین .

خانه و لانه مشخص و معينی ندارد و هر جا كه رود همان جا را خوابگاه خود سازد و همۀ زمین بساط اوست كه این از نشانه های « متوکلین » است . (مؤمن به فکر ویلا و برج های سر بهفلک کشیده نمی باشد) .

4- ان یکون اکثراوقاته جائعا و هو من علامات الصالحین .

اغلب اوقات گرسنهاست و این عادت « صالحین » است . ( مؤمن ، شکم پرست و همیشه به فکر شام و نهار الواننمی باشد) .

5- ان ضربه صاحبه لا یترک بابه و هو من علامات المریدین .

اگر صد ضربه تازیانه از صاحب خودش بخورد ، در خانه او را رها نمی کند و این صفت « مریدین » است . ( مؤمن به دیگرجانداران آزار نمی رساند) .

6- لا ینام من الیل الا القليل و ذلک من اوصافالمحبین .

شبها به جز اندكی نمی آرامد و این از صفت های « محبین » و دوستداران است . ( مؤمن شبها برای آخرت کار می کند ، نه پای تلویزیون نشستن و 12 ساعت خوابیدن ...) .

7- انه یطرد ویخفی ثم یدعی فیجيبو و لا یحقد و ذلک من علاماتالخاشعین .

رانده می شود و ستم می بیند ، ولی اگر او را صدا کنند و فرا بخوانند ، بدون دلگیری و کینه بر میگردد و این از علامت های « خاشعین » و فروتنان است. ( مؤمن واقعی ، کینه توز و حسود نیست ) .

8- يرضی بما یدفع اليه صاحبه و هو حال القانعین .

به هر خوراك كه صاحبش به او می دهد ، راضی است و این حال « قانعین » است . ( مؤمن ،بد خرجی و اسراف نمی کند و شاکر است) .

9- اکثر عمله السکوت و ذلک من علامات الخائفین .

بيش تر لب فروبسته و خاموش است و این از علامت های « خائفین » است . ( مؤمن،همیشه خدا ترس است) .

10- اذا مات لم یبق منه المیراث و هو حال الزاهدین .

وقتی می میرد ،ارثی از او باقی نمی ماند و این حال « زاهدین » است. ( مؤمن ، برای ورثه مال جمعنمی کند) .

منبع : كتاب در ثمين و ماء مَعين  تاليف آيت الله سيد مجتبی حسينی مير صادقی زنجانی برگرفته از كتاب)لئالی الاخبار(

با احترام

دکتر هومن ملوک پور

10/12/89            

+ نوشته شده در 89/12/12ساعت 0 AM توسط دکتر هومن |


دیروز 9 تا از شیرهای باغ وحش تهران را به گلوله بستند و کشتند. به همین سادگی. به جرم بیمار بودن. به جرم خوردن گوشت خر و الاغ آلوده. بیماری که قابل درمان بود. من نمیدانم این آقایان که تفنگ به دست گرفتند و با افتخار، سلطان جنگل را در قفسهای 2 در 2 شکار کردند و به گلوله بستند، به چه شکل خود میمیرند یا مرگ عزیزانشان را می بینند. همین دو هفته پیش بود که همه شان را بیهوش کرده بودیم و ازشان خونگیری و نمونه برداری کرده بودیم. هنوز عظمت و جلالشان را درذهن دارم که چه آرام زیر دستانم خوابیده بودند.

خیلی دلم گرفته. فکر کنم دیگه وقت بستن بارو بنه ست و رفتن از اینجا.

به قول اخوان:  بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم / ببینیم آسمان هرگجا آیا همین رنگست

+ نوشته شده در 89/10/27ساعت 9 AM توسط دکتر هومن |

 از همان زمان بچگی با نام فامیلیم مشکل داشتم. نه کسی میتوانست آن را درست بنویسد نه آن که درست بخواند. زمان مدرسه معلم ها و ناظم ها در بهترین حالت ممکن آن را ملک پور یا می نوشتند و هرچه خاضعانه توضیح میدادم که این که من میگویم " ملوک پور" است به خرجشان نمیرفت. چند بار هم برای ادای پاره ایی توضیحات در مورد تجدید آوردن، والدینم را خواسته بودند که بعدا کاشف به عمل آمده بود که من در آن درس نه تنها تجدید نیاورده ام، بلکه 20 شده ام و بعد از تحقیق و تفحص متوجه میشدند که باید والدین همکلاسی دیگرم که نام فامیلیش مالک پور بوده را می خواستند. در زمان راهنمایی و کلاس علوم هر وقت معلم واژه ملوکول را میگفت همه همکلاسی های باذوقم بر میگشتند پوزخندی به من میزدند و من که به واسطه قد بلند ملقب به رسوب یا ته نشین بودم و همیشه ته کلاس مینشستم، با آن قد دراز، احساس شباهتی با ملوکول نمی توانستم بکنم.به هر حال زمان گذشت و بعد ها مثلا وقتی میرفتم بانک تا چکی را پاس کنم، متصدی با دیدن کارت شناسایی و چک معمولا چک را برمی پرداند و می گفت" عدم تطابق نام خانوادگی"، بعد که دقت می کردم میدیدم که چک به نام هومن مکوک پور امضا شده. الآن هم به طور نا خوداگاه هروقت میخواهم چکی از کسی بگیرم نامم را هیجی می کنم، میم لام واو ک پ و ر.


اینها رو گفتم تا برسم به اینجا. میخواستم لینک روزنامه تهران امروز رو که مصاحبه ام توش چاپ شده امروز رو براتون بزارم که نمیدونم چرا نمیشه لینک گذاشت، برای همین همینجوری میزارم اگه دوست داشتین بخونین کپی، پیستش کنین ( فقط که نباید مقاله ها و تحقیقات علمی رو کپی پیست کرد!!!).تو تول بارتون و ببینین که روزنامه تهران امروز که حد اقل 20 بار با من مصاحبه داشته تا الآن و مطلب ازم چاپ کرده نام خانوادگیم رو چی نوشته!.

http://www.tehrooz.com/1389/10/14/TehranEmrooz/461/Page/11/

خوندین؟ جالب بود نه؟ پیامک زدم برای آرش خوشخو، سردبیر روزنامه و گفتم شما که زحمت کشیدین ما رو دکتر خاکپور کردین، خوب یه دفعه میگفتین دکتر علی دائی! مگه چیزی کم میامد ازتون؟!

متن مصاحبه را در ادامه مطلب گذاشتم.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/10/14ساعت 1 PM توسط دکتر هومن |

عکس من بر بالین ببر ماده سیبری. خدا رو شکر این یکی رو تونستیم از سرنوشت جفتش دور کنیم

بعدا مشروحش رو براتون مینویسم که اصلا چی بود داستان

+ نوشته شده در 89/10/13ساعت 3 PM توسط دکتر هومن |