بچه ها هر چه بزرگتر می شوند جهان بینیشان هم با خودشان بزرگتر می شود. زمان بچگی ما که خیلی باحال بود، هر چه بزرگتر می شدیم این شانس را داشتیم که میزان توسری خوردن از داخل خانه کمتر شود ولی به همان میزان در خارج از خانه افزایش میافت .یعنی به طرز محاسبه شده نامحسوسی میزان نارضایتی جمعی داخل خانه از ما کمتر میشد و به همان نسبت نارضایتی کسانی که به زور ما را می خواستند بفرستند بهشت، از نسل ما بیشتر میشد. الآن را نمی دانم. الآن اگر بخواهم نامی برای نسل خودمان بگذارم شاید " کیسه بوکس عمومی" بهترین باشد. از نسل قبلیمان که والدین باشند گرفنه تا نسل بعدیمان که فرزندانمان، مثل فیلم جویندگان طلا که چارلی چاپلین را مرغ می دیدند ،نسل ما را مانند کیسه بوکسی تصور می کنند که به واسطه رسالت "کیسه بوکس" بودنش، می بایست تحمل هر گونه فشاری را ، اعم از بالا و پایین بیاورد.
بگذریم، بچه ها را می گفتم. ما که بچه بودیم مثلا وسط فیلم های آن زمان که ما را می بردند سینما مثلا یک کلمه همینجوری در یادمان می ماند ، چه می دانم مثل " عاشقتم ". از سینما که می آمدیم بیرون گوشه دامن مادرم را می کشیدم و می پرسیدم: " عاشقتم" بعنی چی؟ و مادرم به پسر چهار ساله اش که من باشم نگاهی می کرد و می گفت: حالا بزرگ میشی خودت میفهمی. من هی بزرگتر و بزرگتر شدم و بدون آن که معنی کلمه " عاشقتم" رو بفهمم بارها و بارها بکارش بردم و حد اقل اثری که در زندگیم داشت،آشنایی با مادر همین مانلی خانم است که می خواهم در ادامه مطلب خاطره اش را برایتان بگویم. حالا من بزرگ شدم.اینقدر بزرگ شدم که موهام هم سفید شده. ولی هنوز با عاشق شدن مشکل دارم.راستی اون فیلمی که رفته بودیم فیلم کینگ کونگ بود.مادرم رابطه عاشقانه بین آن میمون خیالی بزرگ را با آن زن نتوانسته بود برایم توصیف کند. ولی من به نمایندگی از جامعه کودکان فضول ، خواهان پرسش و به کاربردن کلمات قلنبه سلنبه بودم. انگار بچه ها با به کار بردن این جور کلمات می خواهند خود را به نسل قبل از خود معرفی کنند.
این ها را گفتم که بدانید نمیخواهم خرده ای بگیرم به نسل قبل.فقط می خواستم آماده تان کنم برای خاطره امروزمان.
چند شب پیش که طبق عادت همیشه من و مانلی روی مبل جلوی تلویزیون مشغول بازی و قلقلک دادن همدیگه بودیم ، مانلی بی مقدمه گفت : بابا ، من و مانلی فرداد (یکی از همشاگردی هایش که اتفاقا هم نام هستند ولی از بخت خوبش، فامیلیش" فرداد" است نه" ملوک پور"! ) خیلی همدیگر رو دوست داریم.
من با خنده جا مانده از قلقلک قبلی گفتم :" به به ، چه خوب. از کجا فهمیدین که هم رو دوست دارین؟."
مانلی نگاهی کرد و گفت:" آخه همش به یاد هم هستیم." من کمی جا به جا شدم و با ختده پرسیدم بعنی هروقت که هرکدومتون به یاد اون یکی می افته متوجه می شین؟. مانلی خیلی سریع و بدون فکر گفت :" اوهوم. متوجه می شیم." بعد در میان نگاه حیرت زده من سرش را آورد جلو و آرام گفت:" آخه میدونی چیه بابا؟ فکر کنم ما با هم تله کابین داریم"!!!
خیلی بامزه است که بچه ها در هر حال دوست دارند کلمات این چونینی را به کار ببرند ، حال می خواهد مال هر نسلی باشند.شما هم حتما خاطره ای از خود یا کودکان دور و برتان دارید.در قسمت کامنت می توانید برای بقه خوانندگان هم تعریف کنید.!!
نظراتتون میتونه کمکم کنه.
در ادامه مطلب در خدمتتونم
پست امروزم مطلب آخری ست که در کارگزاران نوشته ام
لینک مطلب اینجاست
در ضمن آکروباتش هم اینجاست
بقیه را هم در ادامه مطلب بخوانید!
بخوانید و صلوات !!! بفرسنید به ارواح رفتگان و نرفتگان بعضی ها !
خبرهای جالب در هفته قبل زیاد داشتیم. آنقدر زیاد که نمیدانم کدام را بنویسم که بیشتر از 700 کلمه نشود و خانم مژگانجمشیدی دعوایمان نکنند!
این هم لینک مطلب در کارگزاران
این هم آکروباتش
قلم موی سحرآمیز
داشتم برای دخترم قصه می خواندم که بخوابد.(1)
" روزی روزگاری درهندوستان پسرفقیری زندگی میکرد, پر کار و مهربان به نام "چوکی" که هر وقت کاری نداشت نقاشی می کرد.یک روز که پرنده ای کشید, با خود گفت: کاش این پرنده جان بگیرد و پرواز کند.ناگهان در مقابل چشمان چوکی پرنده از کاغذ بیرون آمد و پرکشید و رفت."
دخترم با وجد پرسید: بابا واقعا میشه که پرنده ای که منم می کشم یک دفعه پرواز کنه؟
من همون طور که موهایش را نوازش میکردم گفتم:اگه قلموی سحرآمیز داشته باشی ,آره.
***
سال 1370 , اولین باری بود که قراربود ببینمش.تحقیقش در مورد مدیریت شیردوشی گاوداری های مدرن, درکنگره ای در ژاپن اول شده بود.موقع دیدنش استرس داشتم چون انتظار داشتم با یک موجود خارق العاده روبرو شوم.اما وقتی با آن شلوار جین و پیرهن گشاد و با آن ظاهر ساده دیدمش نظرم عوض شد.با آن که مدرس دانشگاه بود و در نظر من آخرهمه چیز, یک جورهایی احساس نزدیکی کردم با او.
همانطور که با دست به پشتم میزد پرسید:دامپزشکی می خونی؟
من با دستپاچگی:بله, سال سوم هستم.خیلی دوست داشتم شما رو ببینم استاد و ...
او سریع راه می رفت و من به نوعی دنبالش می دویدم.
با لبخندی گفت:رشته دامپزشکی و حیوانات رودوست داری؟ یا فقط برای" دکتر" شدن انتخابش کردی؟
***
چوکی با خوشحالی گفت: قلم من سحرآمیز شده , باید از فرصت استفاده کنم. پس رختخواب راحتی برای پدرش و چراغی برای خانه اشان کشید.
***
سال بعد درکلینیک دانشگاه دیدمش.طرحی رادر مورد یک روش جراحی نوشته بودم که می خواستم او تصحیحش کند.
وقتی پرسیدم که نوشته ام را خوانده یا نه ، یک لحظه ایستاد و دست بر پیشانیش برد و گفت:"آخ... یادم رفته بیارمش.وقت داری بمونی که بعدش بریم خونه ما؟تصحیح شده اش توی کامپیوتر خونه ست." ما در آن زمان کامپیوتری در دانشکده مان نداشتیم!!!
من گوشه ای نشستم تا کارش تمام شود.از هر طرف کار و پرسش و معاینه بر سرش می ریخت که من از دیدنش خسته می شدم, اما او چنان با شور و هیجان کار می کرد که انگار نه انگار که از صبح تا آن وقت شب مشغول است.همیشه شنیده بودم که هر کسی را می خواهند به علاقه و پرکاری در دامپزشکی مثال بزنند , او اولین بود, با آن که سن و سالی نسبت به بعضی ازاستادان دانشگاه نداشت.
ساعت ده بود که به خانه اشان رسیدیم. چیزی که دروهله اول نظرم را جلب کرد عکس پدرش بود و نقشه ایران, روی دیوار اتاقش.
تا پاسی از شب راجع به آن طرح با هم حرف زدیم و تغییر در آن.طرحی از آب در آمد به غایت متفاوت با آن چیز که در ذهن من بود.پویا تر و کاربردی . وقت خداحافظی , پدرش در حالی که رادیویی کوچک را به گوشش چسبانده بود وانگار پیرتر از عکسش به نظر می رسید, رو به او گفت : ول کن بابا این حرفا رو. بیا برو ببین دنیا چی میگه...
با لبخندی ,من و کاغذ های تحقیق را نشان داد و گفت: دنیای من همینا هستن بابا جون.- و رفت و در آغوشش کشید.پیرمرد آغوشی برایش باز نکرد و رادیویش را بر گوش نگاه داشت و آرام گفت : ای .. ای ..
***
آوازه چوکی در شهر پیچید.همه به هم او را نشان می دادند و می گفتند که این همان پسریست که قلم جادویی دارد.
***
چند ماه بعد که به دیدنش رفتم ناراحت و نگران به نظر می رسید.دیگر اساتید دانشکده چنان رابطه خوبی با او نداشتند و بدشان هم نمی آمد اگر ازدستشان بربیاید دوسیه ای برایش ترتیب دهند. آخر نمی شد در جای که بقیه آنچنان حرکتی نداشتند , یک نفر این قدر فعال باشد!!! .تلفنی با کسی راجع به این که نمی گذارند استخدام شود جر و بحث می کرد.گوشی را که گذاشت , روی میز با انگشتانش شروع به رنگ گرفتن کرد و در فکر فرو رفت . بعد مانند کسی که ناگهان یاد چیزی افتاده باشد, به من که مثل جوجه ای که منتظر لقمه گرفتن از دهان مادرش نشسته, چند ثانیه ای خیره ماند. لبخندی زد و گفت:خوب, طرحت به کجا رسید جوان؟
***
چوکی برای اهالی دهکده نقاشی می کرد. برای همسایه شان فرشی کشید تا دخترشان را به خانه بخت ببرند.برای پیرزن تنهای آخر کوچه شان گاوی کشید تا ازفروش شیرش گذران عمر کند و...
***
گوشی در دستش میلرزید .فریاد می زد: آقای عزیز این تحقیق عملیاتی شده و مرحله پایلوت رو هم گذرونده.... چی؟ ....پایلوت؟... یعنی این که به نتیجه رسیده و اگه توی چرخه تولید بیفته بالای 200% راندمان رو افزایش میده.. چی؟؟... راندمان ؟؟ ... راندمان یعنی این که ...
چنان عصبانی به نظر می رسید که می ترسیدم چشم در چشمش شوم. همینطور که با تلفن حرف میزد,با نگاهی تند پرسید که چه می خواهم.من دستپاچه در حالی که کاغذ های تحقیقم را پشتم قائم کرده ودر مشتم مچاله اشان می کردم گفتم: هیچی استاد, اومده بودم حالتون رو بپرسم!!!
***
داستان چوکی و قلم موی سحرآمیزش به گوش پولدار ترین آدم دهکده، "گورا" رسید. وقتی چوکی را پیش گورا بردند,گورا قلم او را برداشت و شکل سکه های طلا کشید, اما هیچکدام از آنها واقعی نشدند.او از چوکی پرسید: اگر تو بکشی ,آیا واقعا تبدیل به سکه طلا می شوند؟ چوکی گفت: بله
گورا قلم را جلو آورد و گفت: پس برایم بکش
چوکی گفت: من برای کسانی باید بکشم که احتیاج دارند , نه برای تو.
دخترم که با چشمان خواب آلود به قصه گوش می کرد پرسید: بابا , گوارا که اون همه پول داشت, چرا بازم سکه طلا می خواست؟
***
طبق معمول هر صبح خواب مانده بودم و با عجله می دویدم که به کلاس برسم که دیدم در حیاط دانشکده ولوله ایست. صدای آشنایی می آمد که فریاد می زد : اشکال نداره.اصلا اشکالی نداره.من میرم... شما بمونین با این آشغالدونی تون ، آخه چرا نمیذارین کار کنم؟ ....
هر چه سعی کردم, در آن شلوغی, صاحب صدا را نیافتم, اما صدایش برایم بسیار آشنا بود.
***
چوکی چیزی نکشید وگورا با عصبانیت گفت: تا زمانی که حرف مرا گوش نکنی درطویله محبوسی.
***
یک شب که مشغول پاکنویس کردن پایان نامه ام بودم ,مادرم گوشی تلفن را دستم داد.
صدایی آشنا با تاخیری چند ثانیه ای بعد از سلامم گفت: هرچقدر خونه پدرم رو می گیرم موفق نمی شم باهاش حرف بزنم.مثل این که تلفونشون قطعه . میشه یه زحمت بهت بدم؟ برو بهش بگو من ویزام رو گرفتم , نگران نباشه . بگو هروقت رسیدم اونجا بهش خبر میدم.
فردای آن روز وقتی خبر را به پیرمرد می دادم , در آغوشم گرفت, اما گویی خیلی خوشحال نبود.خیلی پیرتر از دفعه اولی که دیدمش به نظر می آمد . همانطور که مرا در بغل می فشرد با آهی تکرار می کرد: ای , ای...
***
فردای آن روز وقتی نوکران گورا, به داخل طویله رفتند ,اثری از چوکی نیافتند.چوکی با قلم سحرآمیزش نردبانی کشیده بود و از آنجا گریخته بود.
***
دیروز در اینترنت می خواندم پژوهشی نوین درامر انتقال جنین رخ داده که مبدع آن یک دامپزشک ایرانیست و این طرح, تحولی در زمینه مامایی به وجود آورده, خوب که خواندم, نامش بسیار برایم آشنا بود.دانشمند جوانی که خیلی زود مدارج ترقی را طی کرده و اکنون در یکی از معتبرترین دانشگاههای آمریکا مشغول تحقیق است . با آن که از هر خبر خوش از جانب همکارانم به وجد می آیم ,اما نمی دانم چرا این یکی ذهنم را به خود مشغول کرده بود.هرچه فکر می کردم نمی فهمیدم چه چیز باعث شده که این خبر به جای آن که از ایران عزیزم به جهانیان معرفی شود, به نام دانشگاهی غیر ایرانی به ثبت رسیده بود و بر صدرتمام نام های ریز و درشت محققین, همان نام آشنا نقش بسته بود؟
***
کتاب را که بستم. دخترم خواب آلود، غلتی زد و پرسید: بابا واقعا میشه با قلم موی سحرآمیز,همچین نبردبانی کشید؟
من در حالی که بغضم را فرومی دادم گفتم : آره بابا, میشه
دخترم دیریست که در خواب است و من همانطور که موهایش را نوازش میکردم با خود فکر می کردم کاش می شد به جای نردبانی برای رفتن , نبردبانی برای آمدن کشید, و روزی نباشد که من, بخاطر دخترم بگویم : ای...ای...
(1) داستانهایی برای خواب کودکان, بهار