تبليغاتX
دردسرهای یک دامپزشک
 

حدود چهار پنج سال پیش منصور، همکارم آمده بود خانه مان که راجع به بعضی از کارهای کلینیک با هم صحبت کنیم. مانلی حدود ۴ سال داشت آنموقع. داشتیم حرف میزدیم که با یک کتاب ژورنالی پر از تصاویرحیوانات که به علت اندازه اش، حملش برایش سخت بود آمد پیش ما. قبلا بارها کتاب را با هم ورق زده بودیم و او اسم حیوانات را از من پرسیده بود و من هر بار راجع به عکس های حیوانات آن برایش حرف زده بودم. تفریحش این بود که کتاب را بیاورد و دانسته هایش را با میهمانانی که بعضا اطلاعاتی از حیوانات ندارند قسمت کند. کتاب را جلوی منصور گشود و شروع کرد به بلبل زبانی. همینطور که داشتم فنجان های چای را جمع می کردم گفتم:"مانلی جان، عمو منصور خودش دامپزشکه، این حیوونارو بهتر از تو میشناسه". نگاهی کرد و با منصور مشغول ورق زدن و سوال و جواب شدند. توی آشپزخانه همانطور که منتظر داغ شدن چای بودم صدای آنها را هم می شنیدم.
منصور:" این که خرسه"
مانلی:" آره عمو،.. خب این چیه؟"
منصور:" اینم که گوزنه"
مانلی:"ا... آره ولی آهو بگی بهتره"
بعد صدای ورق خوردن آمد و بعد مانلی با همان صدای بچگانه اش پرسید: خب این چیه؟
منصور:"خب این که پلنگه دیگه"
داشتم استکان ها را پر می کردم که صدای مانلی آمد:" نه عمو، این یوزپلنگه."
منصور این بار بلند تر گفت:"عمو جون این پلنگه"
با سینی چای برگشتم. دیدم که مانلی با تعجب به منصور نگاه می کند و با اشاره به کتاب می گوید:نه، نگا کنین. دایره های رو تنش، توشون پره. پلنگا دایره هایه روی تنشون توش خالیه، مثل یوزپلنگ ها دایره هاشون توش پر نیستن"

 استکانهای چای را روی میز گذاشتم و گفتم:"مانلی جان حالا برو بازی کن ما کار داریم". همینطور که داشت کتاب را که نصف جثه اش بود را می بست که برود، منصور به شوخی گفت:" خب مانلی جون، من چی کار کنم که اطلاعاتم راجع به حیوونا اندازه تو بشه؟"
مانلی همینطور که کتاب رامی بست و به سمت اتاقش می رفت، برگشت و گفت:" فکر کنم با کارتون پلنگ صورتی شروع کنین بد نباشه"

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 6 AM توسط دکتر هومن |

+ نوشته شده در 88/06/17ساعت 5 PM توسط دکتر هومن |

 

در این روز های ماه رمضان که جای صدای ربنای استاد شجریان بر سر سفره های افطار خالی ست، داشتم کلیپی را که یکی از دوستان خوبم از ربنای استاد برایم فرستاده بود را نگاه می کردم. مانلی،تلویزیون و کارتون را ول کرد و آمد پیشم و بدون کلمه ایی تا آخرش را به دیدن ایستاد. بعد از آنکه داشتم نفس عمیقی میکشیدم از سر حسرت، مانلی اشاره ای به تصویر استاد کرد و گفت: "بابا، چقدر این آقا قشنگ می خونه". بعد اشاره ای به تصویر استاد که متفکر به جایی در دوردست خیره شده بود کرد و گفت:" فکر کنم فقط همین آقا هستش که وقتی از این چیزها میخونه دستاش رو نمیزاره روی گوشش". با تعجب پرسیدم:" چرا باید دستش رو بزاره رو گوشش؟". با قیافه حق به جانب نگاهم کرد و گفت:" آخه اونای دیگه از بس بد می خونن که خودشون هم دستاشون رو میزارن رو گوششون که صدای خودشون رو نشنون."  

+ نوشته شده در 88/06/15ساعت 10 PM توسط دکتر هومن |