پولهای عیدی مانلی رو می شمردم و اون هم زل زده بود به من و نگاهم می کرد. تمام که شد گفتم: شده .... تومن. سری تکان داد و گفت:" اوو اهه، چقدر پول، جونم جون." پرسیدم که توی کدوم بانک دوست داره که پولش رو سپرده بزارم. شروع کرد چند تا از بانک هایی که توی تبلیغات تلویزیون دیده بود رو گفتن که یک دفعه مکث کرد و با چشمهای تنگ شده نگاهی به من کرد و گفت:" من الآن هشت سالمه نه؟" گفتم بله.بلند شد و همونطور که دستهاش رو میزد به کمرش گفت:" اونوقت ببینم، عیدی های هفت سال پیشم کجا رفته؟". می دونم خیلی دوست داشتین قیافه من رو در اون لحظه می دیدید.